اکثر مردم کلمه گناه را دوست ندارند. آنها با شنیدن کلمه گناه دچار خزش و وحشت می شوند, اما گناه از نظر کتاب مقدس چیست? بسیاری از مسیحیان گناه را به قانون گرایی مرتبط می کنند, یک تعهد, یک رژیم مذهبی سخت, عهد قدیم, و یک خدا, چه کسی به محض اینکه فردی قانون را نقض کند مجازات می کند (از موسی). ممکن است به نسل مسنتر مسیحیان در مورد جوانی و روش سختگیرانهشان یادآوری شود, قوانین و مجازات های بسیاری برای نقض این قوانین. نسل جوان مسیحیان کلمه گناه را منسوخ و قانونی می دانند. اما گناه چیست? کتاب مقدس در مورد گناه و ریشه گناه چه می گوید؟? چرا بسیاری از مسیحیان عصبانی می شوند و حالت دفاعی دارند و به محض اینکه در مورد گناه صحبت می کنید دور می شوند?
مردم قوانین و قوانین را دوست ندارند
ما در یک زمان زندگی می کنیم, جایی که مردم می خواهند آزاد باشند. اکثریت مردم دوست ندارند قوانین و قوانینی بر آنها تحمیل شود. آنها نمی خواهند به قوانین و مقررات مقید باشند. آنها دوست ندارند به آنها گفته شود که چه کار کنند و چگونه زندگی کنند. این روح سرکش, که در دنیا کار می کند در کلیسا نیز کار می کند.
مسیحیان نیز می خواهند در «آزادی» زندگی کنند, بدون تعهد. زیرا عیسی آنها را از گناه و شریعت آزاد ساخته است. این همه توسط لطف, بنابراین گناه دیگر وجود ندارد.
آنها معتقدند که عیسی گناهان جهان را برداشته است و به همین دلیل است, دیگر گناهی نیست. چون دیگر گناهی نیست, نمی توانی در گناه راه بروی. مهم نیست چگونه زندگی می کنید, شما مجبور نخواهید بود تغییر کنید زیرا عیسی این کار را برای شما انجام داده است.
این فریب در بسیاری از کلیساها آموزش داده می شود و بسیاری از مسیحیان سخنان واعظان را بالاتر از کلمات خدا می دانند.
به خاطر این دکترین غلط, بسیاری از مسیحیان برداشت نادرستی از گناه ایجاد کرده اند و نسبت به گناه بی تفاوت شده و به بیراهه کشیده می شوند و دیگر نمی توانند حقیقت کلام را بشنوند و تحمل کنند.. اما گناه چیست? کتاب مقدس در مورد گناه چه می گوید؟? و چرا بسیاری از مردم چنین نگرش دفاعی نسبت به گناه دارند?
اولین گناه در کتاب مقدس چیست؟?
تقریباً همه با اولین گناه در کتاب مقدس آشنا هستند, که در باغ عدن اتفاق افتاد. اگرچه اولین گناه در واقع در باغ بهشتی عدن اتفاق افتاد. اما اولین گناه انسان در این زمین در باغ عدن اتفاق افتاد (همچنین بخوانید: نبرد در باغ).
انسان به سخنان شیطان گوش داد و سخنان شیطان را بالاتر از سخنان خدا باور کرد و در نتیجه, انسان به جای عمل به فرمان خدا از شیطان اطاعت کرد. به خاطر این, انسان شد نافرمانی خدا و سخنان او را انتخاب کرد و به جای آن سخنان یک غریبه را باور کرد.
خداوند از روی عشق به انسان هشدار داده بود. او حقیقت را گفت. خدا به آنها گفت اگر از درخت ممنوعه بخورند چه اتفاقی می افتد, یعنی حتماً خواهند مرد.
شیطان یک حقیقت جزئی گفت, که حقیقت نیست بلکه دروغ است.
شیطان با دروغ انسان را اغوا کرد. او نه تنها انسان را از طریق حواس آنها وسوسه کرد, شهوات, و خواسته های گوشت, بلکه کنجکاوی و غرور روحشان, با قول به آنها که شبیه خدا خواهند شد.
انسان ترجیح داد دروغ های شیطان را بالاتر از حقیقت خدا باور کند, و به سخنان شیطان عمل کرد, با وجود هشدارهای خداوند.
خدا از روی عشق به آنها هشدار داده بود, اما انسان ترجیح داد که شیطان را بالاتر از خدا باور کند, به موجب آن انسان خدا را طرد کرد, سازنده آنها, و شیطان را صاحب خود ساختند.
انسان گناه کرد و در نتیجه, شیطان سرور او شد و مرگ وارد انسان شد و روح انسان مرد, همانطور که خدا پیشگویی کرده بود.
انسان از خدا جدا شد و رابطه آنها قطع شد. خدا این رابطه را قطع نکرده بود, اما مرد رابطه را قطع کرده بود. خوشبختانه, محبت خداوند به انسان پس از این اقدام نافرمانی انسان متوقف نشد.
عشق خدا به مردم
در عهد عتیق, ما نه تنها عشق خدا به انسان را می بینیم، بلکه نفرت او از گناه را نیز می بینیم. مردم بود, که سرسخت و سرکش بودند و راه خدا را رها کردند تا به راه خود بروند.
به خاطر رفتار سرکشانه مردم نسبت به خدا و لجاجت آنها, آنها بارها و بارها خود را به دردسر انداختند.
به جای گوش دادن به خدا و هدایت شدن با کلام خدا, آنها به حرف شیطان گوش دادند, که در جسمشان سلطنت کردند.
از آنجایی که آنها جسمانی بودند و حس تحت فرمان شهوات و امیالشان بود, آنها به طور خودکار این کار را انجام دادند اراده شیطان و آن کارها را انجام داد, که بر خلاف خواست خدا بود, به موجب آن بر خود فساد آوردند.
اما هر بار به دردسر می افتادند و در مصیبت خود به درگاه خداوند فریاد می زدند, خداوند رحمت و خوبی خود را نشان داد و مردم خود را بارها و بارها فدیه داد (همچنین بخوانید: خدای سختگیر یا مردمی سرکش?).
هشدارهای خداوند
خداوند دائماً به قوم خود هشدار می داد, که او را از غیریهودیان جدا کرده بود. او به آنها هشدار داد زیرا نمی خواست برای قومش اتفاق بدی بیفتد. خدا قوم خود را دوست داشت و نخواست آنها لعنت و فاجعه ای را بر زندگیشان بیاورند.
بنابراین, خداوند اراده خود را به آنها اعلام کرد, با دادن شریعت خود به آنها. تا خدای خود را بشناسند و با او ارتباط برقرار کنند.
از طریق قانون, خداوند خود را به قوم جسمانی خود نشان داد. زیرا دیگر چگونه می توان به یک خدا خدمت کرد, اگر در مورد آن خدا چیزی نمی دانید?
خدا بود (و هنوز هم هست) شفاف است و چیزی را نگه نمی دارد. او اراده خود را انجام داد, ماهیت او, و پادشاهی او توسط قانون شناخته شده است.
خدا کسی را مجبور نکرد او را دنبال کنید و از شریعت او پیروی کنید. قوم او میتوانستند تصمیم بگیرند که مطیع اراده خدا باشند و به او خدمت کنند یا نه. اما آنها عواقب انتخاب خود را متحمل خواهند شد.
از آنجایی که انسان نفسانی بود و روحانی نبود, خدا قوانین مکتوب را داده است, زیرا آنها نمی توانستند روح او را دریافت کنند. گوشت آنها تحت تأثیر شر قرار گرفت. فطرت گناه آلود در جسم آنها حکومت می کرد. و با توجه به اینکه خداوند خدای قدسی است, روح او نمی توانست در بدنی که نجس بود و طبیعت خصمانه سرکش شیطان و حامل گناه و مرگ است زندگی کند..
روح قوم خدا مرده بود. بنابراین آنها فقط می توانند خدای خود و اراده او را از طریق کلمات خدا بشناسند, که در قانون نوشته شده بود.
برکت و نفرین
از طریق قانون, خداوند نه تنها اراده خود را آشکار کرد, پادشاهی و عدالت او, که منجر به( جاودانه) زندگی, اما خداوند گناه را نیز آشکار کرد, که منجر به اسارت و (جاودانه) مرگ. .
زیرا آنها نفسانی بودند و روحانی نبودند, خداوند به آنها اطلاع داد که اگر مطیع خدا بمانند و شریعت او را نگه دارند و به عدالت گام بردارند چه خواهد شد و اگر تصمیم به نافرمانی خدا کنند و اراده خود را انجام دهند و قانون شکن شوند و در گناه راه بروند چه اتفاقی خواهد افتاد..
اگر آنها اطاعت خدا و حفظ احکام او و توکل بر او را انتخاب می کردند، سعادتمند می شدند.
اما اگر تصمیم گرفتند که اراده خودشان را انجام دهند و راه خودشان را بروند, سپس آنها تحت نفرین زندگی می کنند (همچنین بخوانید: آیا کوه های برکت و نفرین هنوز در عهد جدید وجود دارد؟?).
خدا راست گفت, زیرا آنچه او گفته و وعده داده است, در زندگی مردم می بینیم.
در سراسر عهد عتیق, خداوند قوم خود را از طریق کلام مکتوب خود و دهان انبیا هشدار داد. هر بار که خدا آنها را صدا کرد توبه و بازگشت به احکام و شریعت او.
خدا نمی خواست قومش را بترساند یا بترساند, مثل خیلی از مردم, گفتن. اما او به آنها هشدار داد, به خاطر عشق زیادش به مردم.
خداوند خالق آسمان و زمین است و قوانین او برای همیشه در جهان مستقر است.
خدا از همه چیز آگاه است, او طبیعت را می شناسد, اراده و رسالت شیطان برای بشریت, زیرا او شیطان را آفرید. او می داند که شیطان دروغگو است, یک دزد و یک ویرانگر و آن همه, هر کس به او ایمان آورد فریب خورده و سرانجام هلاک خواهد شد.
خدا نمیخواهد کسی هلاک شود و به همین دلیل خدا به مردم هشدار داده و هنوز هم به مردم نسبت به گناه هشدار میدهد.
گناه چیست?
گناه از نظر کتاب مقدس چیست؟? گناه نافرمانی از خدا و کلام اوست, که معرف خدا و پادشاهی او هستند. گناه یعنی نافرمانی از گفتار و خواست خدا و اطاعت از گفتار و اراده شیطان., که در جسم سلطنت می کند.
اگر در گناه راه بروی, تو به اراده شیطان راه میروی و با اعمالت شیطان را ستایش میکنی. با گناه کردن، پادشاهی او را بر روی زمین می سازید.
خدا گناه را از طریق شریعت خود آشکار کرد. بنابراین, از طریق شریعت گناه دیگر برای مردم پنهان نبود.
کسی نیست, چه کسی می تواند بگوید که او, یا او, نمی دانست. زیرا خداوند همه چیز را از طریق کلام خود آشکار کرده است.
اما به دلیل کوری روحی, جهل, و عدم آگاهی از کلام خدا, بسیاری از مسیحیان زندگی ویرانگری دارند و در راه جهنم هستند.
اگر انسان تصمیم بگیرد که خدا را باور نکند و از او اطاعت نکند, شخص به طور خودکار اراده شیطان را انجام می دهد. از آنجایی که شیطان پدر انسان سقوط کرده است ((همچنین بخوانید: اراده خدا در مقابل اراده شیطان).
بسیاری از مسیحیان اعتراف می کنند که معتقدند و خدا را دوست داشته باش, اما زندگی و آثارشان حرف هایی را که اعتراف می کنند تایید نمی کند. زیرا آنها خود را تسلیم عیسی نمیکنند; کلام و آنچه او می گوید را انجام ندهید. آنها اراده خدا را انجام نمی دهند و آموزش نمی بینند, توسط کلام و روح القدس تصحیح و رهبری می شود.
در عوض آنها خود را از دانش و خرد دنیا تغذیه می کنند. آنها بر اساس آنچه دنیا می گوید زندگی می کنند, و چه عقل و عقل نفسانی آنها, که توسط جهان شکل گرفته است, می گوید, و به دنبال شهوات و هوسهای جسمانی خود راه می روند. و بنابراین آنها زندگی خود را می کنند, کاری را که می خواهند انجام دهند.
آنها جسمانی می مانند و مانند دنیا زندگی می کنند, درست مثل همه آن مردم, که متعلق به جهان و فرمانروای جهان هستند, شیطان.
آنها دنیا و کارهای جسمانی را دوست دارند و حاضر به تغییر نیستند. آنها نمی خواهند کارهای بدن را به تعویق بیندازند, اما آنها می خواهند همین طور که هستند بمانند. به همین دلیل است, آنها تحریک می شوند, عصبانی و خصمانه, یا حتی راه رفتن, وقتی از گناه صحبت می کنید یا با رفتار گناه آلود آنها روبرو می شوید.
کارهای پیرمرد را کنار بگذارید
برای مثال زدن, بیایید نگاهی به دروغگویی بیندازیم. خدا حقیقت است و دروغ نمی گوید. بنابراین سخنان او قابل اعتماد و قابل اعتماد است (خروج 34:6, تثنیه 32:4, ارمیا 10:10).
خدا نمیخواد دروغ بگی, زیرا در ملکوت او دروغی نیست. به همین دلیل خداوند دستور داده که دروغ نگویید. خداوند این فرمان را به قوم خود داده است, که در عهد عتیق زندگی می کردند و به نسل انسان های سقوط کرده تعلق داشتند, که زندانی جسم گناهکار بود. لذا خداوند فرمود, “علیه همسایه خود شهادت دروغ نده.” از آنجایی که گوشت طبیعتاً می خواهد دروغ بگوید.
این فرمان هنوز در عهد جدید اعمال می شود. اما, مردم دیگر به نسل خلقت قدیمی تعلق ندارند, بلکه متعلق به نسل خلقت جدید از طریق باززایی در مسیح است. جسم با طبیعت گناه آلودش در مسیح مرده است و روح در مسیح از مردگان برخاسته است.
آفرينش جديد مولود خداست و فطرت خدايي دارد و حقيقت را خواهد گفت.
پسران و دختران خدا دروغ نخواهند گفت، بلکه مانند پدرشان راست خواهند گفت.
به عیسی نگاه کن. عیسی همیشه راست می گفت و دروغ نمی گفت. سخنان او اغلب متناقض و شنیدن آن سخت بود, اما عیسی هرگز دروغ نگفت. عیسی با دنیا سازش نکرد تا مورد پسند و پذیرش مردم قرار گیرد و مردم را به دست آورد. ژوزوس چیزی را که مردم می خواستند بشنوند صحبت نکرد, اما عیسی به پدرش وفادار ماند و سخنان پدرش را گفت.
عیسی به گفتن حقیقت ادامه داد, با وجود عواقب. زیرا با گفتن حقیقت خدا, عیسی مورد نفرت جهانیان قرار گرفت و مورد آزار و اذیت قرار گرفت, تحویل داده شد و در نهایت کشته شد.
شیطان دروغگو است و در او حقیقتی نیست. او پدر دروغ است و بنابراین سخنان او قابل اعتماد نیست بلکه دروغ است.
برای آن ها, که به او اعتماد می کنند و از او پیروی می کنند, دروغ های او پناه آنها خواهد بود و در زیر باطل او پنهان می شوند (همچنین بخوانید: پنهان شدن در پناه دروغ).
شما از پدر خود شیطان هستید, و شهوت پدرتان. او از ابتدا قاتل بود, و در حقیقت زندگی نمی کند, زیرا هیچ حقیقت در او وجود ندارد. وقتی او دروغ صحبت می کند, او از خودش صحبت می کند: زیرا او دروغگو است, و پدر آن (John 8:44)
اما مسیحیان دوباره متولد شدند فرزندان خدا هستند (این هم برای مرد و هم برای زن صدق می کند) و روح القدس خدا در آنها ساکن باشد. با توجه به واقعیت, که روح القدس در درون آنها زندگی می کند, اراده خدا; احکام او بر دلهای جدیدشان نوشته شده است.
آنها باید توبه کردن از گناه دروغ گفتن و دیگر دروغ نگویم, اما حقیقت را خواهد گفت. زیرا طبیعت جدید آنها می خواهد حقیقت را بگوید.
آنها همچنین در مورد انجیل عیسی مسیح حقیقت را خواهند گفت, و برای جهان تزلزل نخواهند کرد و کلام و انجیل عیسی مسیح را به دروغ تبدیل نمی کنند. مؤمنان با دنیا سازش نخواهند کرد بلکه باید بر حقیقت خدا و کلام او ایستادگی کنند, با وجود نفرت و آزار و اذیت جهان.
وقتی کسی ادعا می کند که هست دوباره متولد شده است, اما دروغ را حذف نمی کند, اما مدام دروغ می گوید و دروغ سفید کوچک یا کلام خدا را به دروغ تبدیل می کند و خود را با اراده وفق می دهد, شهوات و امیال انسان نفسانی, سپس شخص به عنوان راه رفتن نیست خلقت جدید بعد از خواست خدا, اما هنوز به عنوان زندگی می کند آفرینش قدیمی, که ذات شیطان دارد و اراده شیطان را انجام می دهد.
هر فرد, که دروغ می گوید, در گناه به دنبال جسم می رود و اراده شیطان را انجام می دهد. به عنوان مثال Ananias و Sapphira را در نظر بگیرید, که به خاطر دروغشان مردند.
دروغ یکی به دیگری, دیدی که پیرمرد را با کارهایش به تعویق انداختی; و مرد جدید را قرار داده اید, که پس از تصویر او که او را آفریده در دانش تجدید می شود (کولوسیان 3:9-10)
خیلی ها می گویند معتقدند, اما فقط تعداد کمی می توانند آن را ثابت کنند
زیرا عقل نفسانی دشمنی با خداست: زیرا تابع قانون خدا نیست, در واقع نمی تواند باشد. پس کسانی که در جسم هستند نمی توانند خدا را خشنود سازند (رومیان 8:7-8)
بسیاری می گویند که به خدا ایمان دارند و عیسی را دوست دارند, اما فقط تعداد کمی می توانند آن را ثابت کنند. در پیرمرد جسمانی, که توسط حواس خود هدایت می شود و به دنبال جسم می رود, هرگز نمی تواند خدا را راضی کند. زیرا پیرمرد ذهنی جسمانی دارد و خود را تسلیم کلام خدا نخواهد کرد.
پیرمرد متعلق به دنیاست. اما کلمه می گوید, دوستی با دنیا دشمنی با خداست (جیمز 4:4).
پیرمرد سرکش و لجوج است و نافرمانی خدا و کلام او می کند و از سخنان دنیا اطاعت می کند.; سخنان شیطان.
خلقت قدیمی در عهد و پیمانی با مرگ زندگی می کند
تا زمانی که انسان در گناه راه برود; در نافرمانی خدا و اطاعت از شیطان, انسان با اعمال خود ثابت می کند, که فرد یک است گناهکار; پسری شیطان. شخص, کسی که در گناه استقامت می کند، به مرگ محدود می شود.
شخص با مرگ عهد دارد و گناه در زندگی او پادشاهی می کند (همچنین بخوانید: اجازه ندهید هیچ گناهی در زندگی شما پادشاهی کند!)
اگرچه ممکن است شخص فکر کند که در عیسی مسیح از گناه رهایی یافته و نجات می یابد, اما واقعیت این است که تا زمانی که شخص به گناه ادامه دهد, انسان از گناه رهایی نمی یابد. کسی, کسی که از گناه رهایی یافته است، واقعاً از گناه رهایی یافته است و دیگر در گناه استقامت نخواهد کرد و در نافرمانی خدا زندگی نخواهد کرد..
گناه یعنی انجام دادن اراده شیطان, که دشمن خداست. بنابراین همه, کسی که عادت دارد در گناه زندگی کند، دشمن خداست.
اگرچه عیسی با گناه برخورد کرده است و به همه این توانایی را داده است که از قدرت گناه و مرگ نجات پیدا کنند, که مجازات گناه است, گناه هنوز وجود دارد.
گفتن از جانب شیطان دروغ است, که در عهد جدید گناهی وجود ندارد, زیرا عیسی یک بار برای همیشه با گناه برخورد کرده است, و بنابراین مهم نیست که چگونه زندگی می کنید و چه کار می کنید.
اما حقیقت این است, این مهم است که چگونه زندگی می کنید و چه کار می کنید (همچنین بخوانید: اگر به گناه ادامه دهی نمیری؟?).
بعد از مصلوب شدن و رستاخیز عیسی مسیح, پیتر, پل, John, جیمز, و حواریون دیگر هنوز در مورد گناه نوشتند. آنها به کلیساها در مورد خطر گناه هشدار دادند, اسارت گناه, پیامدها دائماً در مورد خطر گناه نوشتند, اسارت گناه, عواقب گناه, و به آنها دستور داد که گناهان را از جان و میان خود بزدایند و توبه کنند.
پولس حتی به کلیسای قرنتس دستور داد که یک نفر را بردارند, که نمی خواست گوش کند و در گناه استقامت کرد, از کلیسا (همچنین بخوانید: تسلیم انسان به دست شیطان یعنی چه؟?).
اگر گناه مهم نبود یا وجود نداشت, پس چرا رسولان مؤمنان را تشویق کردند؟, که گناه کردند تا گناهان را از زندگی خود پاک کنند?
اگر گناه مهم نبود و دیگر وجود نداشت, پس چرا حنانیا و سافیرا مردند؟?
و اگر گناه مهم نبود و بعد از مصلوب شدن و رستاخیز عیسی مسیح وجود نداشت, پس چرا عیسی با آن روبرو شد هفت کلیسا با گناهانشان و آنها را به توبه دعوت کرد?
نمک زمین باش’


