وقتی به زندگی یوسف نگاه می کنیم, می بینیم که خدا برای زندگی یوسف نقشه ای داشت. خداوند یوسف را انتخاب کرده بود, زیرا خداوند می دانست که یوسف برای این کار قابل اعتماد و قابل اعتماد است. خدا از کجا فهمید? خوب, خداوند یوسف را آفرید, پس خدا می دانست که در درون او چه بود و چه توانایی هایی داشت. در مورد شما هم همینطوره. خداوند شما را آفریده است و می داند که در درون شما چه چیزی است و چه توانایی هایی دارید. خداوند برای زندگی شما برنامه ای دارد, که فقط شما قادر به انجام آن هستید. از طریق کلام او, او آن نقشه را برای شما آشکار خواهد کرد. اما, در بسیاری از مواقع یک دوره انتظار وجود دارد و شما باید منتظر بمانید تا رویا به واقعیت تبدیل شود. درست مثل یوسف, که باید منتظر می ماند تا رویا به واقعیت تبدیل شود. در این بین, خداوند یوسف را برای وظیفه اش آماده کرد.
رویای یوسف
یوسف خوابی دید, و به برادرانش گفت: و بیشتر از او متنفر بودند. او به آنها گفت, بشنو, دعات میکنم, این خوابی که من دیده ام: برای, ببین, در مزرعه قفسه میبستیم, و, اینجا, غلاف من بلند شد, و همچنین راست ایستاد; و, ببین, قفسه های تو دور تا دور ایستاده بود, و بر غلاف من سجده کرد. و برادرانش به او گفتند, به راستی که بر ما سلطنت خواهی کرد? یا به راستی بر ما مسلط خواهی بود? آنها به خاطر رویاهایش از او متنفر بودند, و برای حرف هایش. او خواب دیگری دید, و به برادرانش گفت, و گفت, ببین, من بیشتر خواب دیده ام; و, ببین, خورشید و ماه و یازده ستاره بر من سجده کردند. یوسف آن را به پدرش گفت, و به برادرانش: و پدرش او را سرزنش کرد, و به او گفت, این چه خوابی است که دیدی? آیا من و مادرت و برادرانت بیایم تا به روی زمین به تو تعظیم کنیم؟? و برادرانش به او حسادت کردند; اما پدرش این قول را رعایت کرد (پیدایش 37:5-11)
یوسف بود 17 زمانی که خداوند به او رویاهایی داد و آینده را به یوسف آشکار کرد. جوزف, با تمام معصومیتش, آنقدر مشتاق این رویاها بود که نتوانست این رویاها را برای خودش نگه دارد و این رویاها را با پدر و برادرانش در میان گذاشت..
پدرش رویاهای یوسف را مشاهده کرد, اما برادرانش به یوسف حسادت کردند. برادران یوسف قبلاً به یوسف حسادت می کردند زیرا یوسف مورد علاقه پدرش بود, اما اکنون بیشتر به یوسف حسادت و نفرت داشتند.
یوسف را در گودال انداختند
سپس این اتفاق افتاد, یک روز, هنگامی که پدرش یوسف را نزد برادرانش فرستاد تا آنها و گوسفندان را در صحرا ببیند, تا به پدرش گزارش دهد, که برادرانش نقشه ای برای گرفتن جان او ریختند. روبن نقشه آنها را شنید و می خواست از نقشه آنها جلوگیری کند. بنابراین, روبن به برادرانش توصیه کرد که به جای کشتن یوسف، یوسف را در گودال بیندازند.
روبن می دانست که یوسف چقدر برای پدرش ارزشمند است. بنابراین فکر کرد که اگر برادرانش یوسف را در گودال بیندازند و آنها را ترک کنند, که یوسف را از گودال بیرون آورد.
وقتی یوسف رسید, برادرانش جامه او را گرفتند و در گودال انداختند.
یوسف فروخته شد 20 تکه های نقره
بعد از مدتی, برادرانش گروهی از اسماعیلیان را دیدند, و یهودا فروش یوسف را به این بازرگانان پیشنهاد کرد. و به این ترتیب یوسف را فروختند 20 تکه های نقره و از شر این رویاپرداز خلاص شد. حداقل, آنها فکر کردند که از شر یوسف خلاص شده اند.
آنها نمی دانستند که همه اینها بخشی از برنامه خداوند برای زندگی یوسف است. در واقع, با فروش یوسف به 20 تکه های نقره به بازرگانان, آنها به تحقق رویاها کمک کردند, که یوسف از خدا دریافت کرد.
یوسف به پوتیفار فروخته شد
یوسف را به مصر آوردند و برای بار دوم به فوتیفار فروختند, یک افسر مصری فرعون, و کاپیتان گارد. تمام این مدت, خداوند یوسف را ترک نکرده بود. در حالی که یوسف خدمتکار پوتیفار بود, خداوند با یوسف بود و یوسف را رستگار کرد. فوطیفار متوجه شد که خداوند با یوسف است و از این رو پوتیفار یوسف را ناظر خانه و تمام خانواده اش کرد..
همسر پوتیفار سعی کرد یوسف را اغوا کند
سپس یک روز, همسر پوتیفار سعی کرد یوسف را اغوا کند و از او خواست که با او دراز بکشد. اما یوسف امتناع کرد زیرا یوسف به ارباب خود پوتیفار احترام میگذاشت و یوسف خدا را دوست داشت و نمیخواست به خدا گناه کند. اما همسر پوتیفار اصرار داشت و «نه» را نپذیرفت’ برای پاسخ. هر روز سعی می کرد یوسف را اغوا کند, اما یوسف تسلیم نشد.
در این روزها, چه مردی می تواند در برابر یک زن اغوا کننده بایستد, که روز به روز سعی می کند او را اغوا کند?
اما یوسف توانست در برابر اغواهای او بایستد. همسر پوتی فر بسیار ناامید شد.
سپس یک روز, وقتی همه بیرون از خانه بودند, همسر پوتیفار روی تخت دراز کشید و یوسف را به جامهاش گرفت و به او گفت که با او دراز بکشد., اما یوسف نپذیرفت و فرار کرد.
اما, همسر پوتیفار جامه یوسف را در دست داشت و داستان خود را ساخت.
وقتی با مردان خانه اش تماس گرفت, او در مورد آنچه اتفاق افتاده است به آنها دروغ گفته است. او به آنها گفت که یوسف می خواهد با او دراز بکشد و او با صدای بلند گریه کرد و به دلیل فریاد او یوسف فرار کرد.. بله, او حقیقت را تحریف کرد و دروغ گفت تا از یوسف انتقام بگیرد, چون او را رد کرده بود.
وقتی پوتیفار به خانه آمد و شنید که چه اتفاقی افتاده است, او عصبانی شد. فوطیفار یوسف را گرفت و به زندان انداخت.
یوسف را به زندان انداختند
اما این نیز بخشی از برنامه خدا بود. خدا از حقیقت و آنچه واقعاً اتفاق افتاده بود آگاه بود. خدا با یوسف بود, حتی در زندان.
حتی در این درمانده ترین, مکان متروکه, خداوند با یوسف بود و او را رها نکرد. خداوند به او لطف کرد و یوسف را در نظر زندانبان مورد لطف قرار داد.
زندانبان همه زندانیان را به دست یوسف سپرد و به چیزی که زیر دست او بود نگاه نکرد. زیرا خداوند با او بود و آنچه انجام می داد, خداوند آن را آباد کرد.
رویاهای ساقی و نانوا
سپس یک روز, ساقی و نانوای شاه, آنها نیز به دلیل آزار پادشاه به زندان افتادند, هر دو را خواب دید. یوسف یک روز صبح وارد شد و متوجه شد که آنها غمگین هستند. او از آنها پرسید چه مشکلی دارد و هر کدام خواب خود را به یوسف گفتند.
یوسف خوابها را برای آنها تعریف کرد و گفت که نانوا در درون خواهد مرد 3 روزها و ساقی به کشتی ساقی خود بازگردانده می شد. و در واقع, اتفاق افتاد, که نانوا کشته شد و ساقی به کشتی ساقی خود نزد فرعون بازگردانده شد. یوسف از ساقی خواسته بود که او را به یاد آورد, اما ساقی یوسف را به یاد نیاورد و او را فراموش کرد.
رویای فرعون
سپس یک روز, فرعون خوابی دید, که روحیه اش را مختل کرد. بنابراین, او هر جادوگر و خردمند مصری را فرا خواند تا خواب خود را تعبیر کند. اما هیچ کس نتوانست خواب او را تعبیر کند. سپس ساقی به یاد یوسف افتاد و آنچه را که در زندان رخ داد به فرعون گفت. بنابراین, فرعون یوسف را صدا زد.
و همینطور هم شد, آن یوسف, رویاپرداز بزرگ, از زندان آورده شد. بعد از سالها زندگی در اسارت, یوسف آماده بود تا کار را انجام دهد, که خدا برایش انتخاب کرده بود.
یوسف خواب را برای فرعون تعبیر کرد; 7 سالهای فراوانی خواهد آمد و پس از آن 7 سال, 7 سالهای قحطی بوجود می آمد. یوسف به فرعون توصیه کرد که به مردی دانا و دانا توجه کند و او را بر سرزمین مصر بنشاند تا بر اینها غلبه کند. 14 سال.
فرعون دید که یوسف مردی خردمند است, چون خدا با او بود. پس فرعون یوسف را بر تمام سرزمین مصر گماشت.
یوسف بر سرزمین مصر منصوب شد
یوسف بود 30 زمانی که فرعون یوسف را بر سرزمین مصر گماشت. در طول هفت سال اول, یوسف غذا را جمع کرد و در شهرها ذخیره کرد. سپس هفت سال قحطی فرا رسید و زمانی که تمام زمین قحطی شد, مصریان نزد فرعون گریه کردند, و یوسف انبارها را گشود و غله را به مصریان فروخت.
اکنون قحطی به سراسر جهان کشیده شده است. وقتی کشورهای دیگر شنیدند که در مصر ذرت وجود دارد, همه آنها برای خرید ذرت به مصر آمدند.
یوسف با برادرانش ملاقات کرد
وقتی یعقوب شنید که در مصر غلات برای فروش وجود دارد, یعقوب به پسرانش دستور داد که برای خرید غله به مصر بروند. ده پسر یعقوب از یعقوب اطاعت کردند و برای خرید غله به مصر رفتند. بنیامین کوچکترین پسر, پسر راحیل, نزد یعقوب ماند. زیرا یعقوب می ترسید که اتفاق بدی برای او بیفتد, درست مثل یوسف.
هنگامی که ده پسر یعقوب به مصر رسیدند و در برابر یوسف ایستادند, در برابر یوسف سجده کردند و صورتشان به زمین بود. یوسف برادران خود را شناخت، اما یوسف وانمود کرد که غریبه است و شروع به بازجویی از برادران خود کرد. در این بین, یوسف خوابهایی را که دیده بود به یاد آورد, زمانی که او بود 17 ساله.
یوسف خود را به برادرانش معرفی کرد
برای کوتاه کردن یک داستان طولانی, یوسف خود را به برادرانش معرفی کرد. در آن زمان, یوسف بود 39 ساله.
وقتی برادرانش شنیدند, که حاکم مصر, برادرشان یوسف بود, گریه می کردند و می ترسیدند که یوسف آنها را به خاطر کاری که با او کرده بودند مجازات کند. اوه, آنها واقعا از کار خود پشیمان شدند.
اما یوسف به برادران خود گفت, تا غصه نخورم.
یوسف عظمت خدا را در هر اتفاقی که برایش می افتاد دید. بنابراین یوسف نمی توانست با برادران خود خشمگین باشد.
یوسف مأموریت و نقشه را دید, که خدا برای زندگیش داشت.
نقشه خدا برای حفظ خانواده یوسف بود; نطفه یعقوب; مردم از (اسرائیل) زنده. به همین دلیل خداوند یوسف را به مصر فرستاد. تا یوسف بتواند مخارج خانواده اش را تامین کند (اسرائیل) در زمان قحطی و زنده نگه داشتن آنها و تضمین زندگی بر روی زمین.
زیرا یوسف خدا را دوست داشت و نقشه خدا را برای زندگی خود دید, یوسف هیچ بدی در برادران خود ندید. او دید که واقعاً چه اتفاقی افتاده است و خدا یکتا است, که او را به مصر فرستاد. جوزف به عقب نگاه نکرد, نه یوسف پر از انتقام بود.
یوسف باید منتظر می ماند 20 سالها قبل از تحقق رویاهایش
رویای یوسف بلافاصله محقق نشد, اما یوسف مجبور شد بیشتر از این صبر کند 20 سالها قبل از اینکه رویاهای او به واقعیت تبدیل شود. در این بین, اتفاقات وحشتناک زیادی برای یوسف افتاد.
یوسف توسط برادرانش طرد شد و به خاطر آن به غریبه ها فروخته شد 20 تکه های نقره. یوسف برده شد و دیگر آزاده نبود. برای بیست تکه نقره, آزادی یوسف از او گرفته شد.
یوسف به دروغ متهم شد و شکسته شد
هنگامی که یوسف برای بار دوم به فوتیفار فروخته شد, یوسف به جای خوبی رسید تا اینکه همسر فوتیفار یوسف را به دروغ متهم کرد. گرچه یوسف بی گناه بود, به دروغ متهم شد و در زندان حبس شد.
یوسف چقدر در زندان ماند؟? 10 سال? 11 سال یا حتی 13 سال? چون یوسف بود 17 زمانی که او فروخته شد و 30 وقتی از زندان بیرون آمد فرض کنید ده سال بود. تصور کنید, ده سال در سیاه چال حبس شدن! اما این نیز بخشی از برنامه خدا بود.
یوسف توسط اطرافیان شکسته شد و شد رد شد. برادرانش او را نخواستند و اربابش پوتیفار او را رد کرد زیرا او دروغ همسرش را بالاتر از صداقت یوسف می دانست..
برادران یوسف و همسر پوتیفار هر دو جامه او را گرفتند و یوسف «برهنه» شد. تقریباً همه چیز از یوسف گرفته شد و یوسف در سیاه چال برده شد (زندان).
خدا همیشه با یوسف بود
اما خوشبختانه یوسف مهمترین چیز را در زندگی خود حفظ کرد, یعنی خدا. خداوند یوسف را فراموش نکرد و او را ناامید نکرد, او را رد کرد, یا او را ترک کرد. خدا همیشه با یوسف بود. مهم نیست که یوسف کجا بود. خداوند یوسف را فراموش نکرد و یوسف را رد نکرد.
یوسف هرگز شکایت نکرد، بلکه کار خود را انجام داد و به خدا وفادار ماند (ریاس نیز: شکر فرزندان خدا).
حتی در زندان هم خداوند از یوسف مراقبت کرد و ترتیب داد, که زندانبان متوجه یوسف شد و به او لطف کرد, پس تمام اسیران را به دست یوسف سپرد. تمام مدت, خداوند سلطنت را در دست داشت.
غیرممکن ها ممکن شد چون بعد از مدت ها, یوسف از زندان آزاد شد و از سوی خداوند به عنوان حاکم بر مصر منصوب شد, چون خدا با او بود. چه کسی فکرش را می کرد, که این اتفاق برای یک برده می افتد, که در زندان حبس شده بود? اما با خدا, همه چیز ممکن است!
یوسف باید منتظر می ماند تا این رویا به واقعیت تبدیل شود
خوابی که یوسف دید, زمانی که او بود 17 ساله, به واقعیت تبدیل شد. یک شبه اتفاق نیفتاد. حدود طول کشید 20 سالها برای تبدیل شدن رویا به واقعیت. اما یوسف صبور بود و به خدا توکل کرد.
رویای خود را رها نکنید
شاید به یک رویا فکر می کنید, یک چشم انداز, یا پیشگویی که چند وقت پیش یا شاید حتی سالها پیش از خدا دریافت کرده اید, اما هیچ اتفاقی نیفتاده است. ممکن است در این رویا شک کنید, بینایی, یا نبوت واقعاً از جانب خدا بود, چون هنوز هیچ اتفاقی را نمی بینید.
چه اتفاقی می افتد در حالی که منتظر می مانید تا رویا به واقعیت تبدیل شود?
اما من می خواهم شما را تشویق کنم, بر اساس داستان یوسف, تسلیم نشدن! گاهی اوقات ممکن است در شرایط سختی قرار بگیرید. اما این شرایط دشوار برای تغییر و تبدیل شما به فردی که خدا می خواهد شما ضروری است.
به زندگی یوسف نگاه کنید. هنگامی که یوسف در خانه فوطیفار بود و سرپرستی خانه و خانواده او را گماشت, همسر پوتیفار, یک زن متاهل, سعی کرد یوسف را اغوا کند.
در حالی که یوسف در جسم وسوسه شد, به جای تسلیم شدن به وسوسه ها, یوسف انتخاب کرد مطیع و وفادار خدا باشید و گناه نکردن را انتخاب کرد.
یوسف بیش از همه خدا را دوست داشت و همسایه خود را دوست داشت (پوتیفار) مثل خودش, بنابراین یوسف گناه نکرد.
یوسف برگزید که از خواست خدا اطاعت کند و در اراده او بماند, به جای تسلیم شدن به وسوسه های نفسانی. اما یوسف باید بهای اطاعت از خدا و اراده او و انتخاب راه خدا را می پرداخت.
در نتیجه اطاعت و وفاداری او به خدا, یوسف به دروغ متهم شد و تقریباً ده تا دوازده سال زندانی شد.
اما این نیز بخشی از برنامه خدا بود. زمانی که یوسف در زندان بود به سمت رهبری منصوب شد, جایی که یاد گرفت, توسعه یافته است, و مهارت های مدیریتی خود را تمرین کرد. یوسف وضعیت ناامید کننده ای ندید. یوسف گریه نکرد, زمزمه کردن یا شکایت کردن.
نه, یوسف کار خود را کرد و ماند بیمار و وفادار به خدا. خداوند محبت و وفاداری یوسف را دید و یوسف را برکت داد.
این در مورد آنچه شما از سر می گذرانید نیست, اما چگونه از آن عبور می کنید
در این بین, در حالی که منتظر می مانید تا رویا به واقعیت تبدیل شود, شما به عقب خم نمی شوید و هیچ کاری انجام نمی دهید. نه, زمان آماده سازی است. بنابراین مهم است که با خدا وقت بگذرانیم و کلام او را مطالعه کنیم. در ضمن, شما کار ملکوت را انجام می دهید و آنچه را که عیسی به شما دستور داده است انجام دهید, و کوشا باشید, چون این کار را برای خدا انجام میدهی.
زمانی که شرایط سخت پیش می آید, خسته و ناامید نشوید, و غر نزن و شکایت نکن, زیرا خدا دوست ندارد شما غر بزنید و شکایت کنید. وقتی زمزمه می کنی و شکایت می کنی, شما فقط آن را بدتر می کنید و باعث می شوید وضعیت طولانی تر شود (همچنین بخوانید: ‘دست از سرزنش خدا بردارید!’ و ‘خداوند هر که را دوست دارد عذاب می کند و تازیانه می زند').
عوض, خود را به خدا و کلام او بسپارید و اجازه دهید آن شرایط دشوار شما را تحت تأثیر قرار دهد. یادآوری کردن, بخشی از نقشه خداست او از شما می خواهد که قوی شوید و در برابر وسوسه ها مقاومت کنید, به طوری که شما قادر خواهید بود از پس هر موقعیتی برآیید و بر آن غلبه کنید.
وقتی مردم بهت صدمه میزنن, به شما اشتباه می کند یا به دروغ شما را متهم می کند, بگذار برود, و در مورد آن نگران نباشید. خدا حقیقت را می داند و این مهم است. او می داند چه اتفاقی افتاده و این فقط بخشی از روند آماده سازی است. مهمترین چیز این است که به خدا اعتماد کنید و به خدا وفادار بمانید.
بنابراین, دست نگه دارید و شاد و سپاسگزار باشید. کلام خدا را مطالعه کنید و ذهن خود را تجدید کنید با کلمه. کلمه را در دهان خود بگیرید و سخنان خدا را با صدای بلند بیان کنید, تا از نظر روحی قوی و توانمند شوید. خود را در مقدس ترین ایمان خود بسازید.
اجازه ندهید شک و شبهه ای وارد ذهن شما شود, اما بگو برو! به رویا و وعده ای که خداوند به شما داده است چنگ بزنید و اجازه ندهید هیچ چیز یا هیچکس آن را از شما بدزدد.
تسلیم نشو, اما صبر کن تا آن لحظه فرا رسد, وقتی رویا به واقعیت تبدیل می شود.
«نمک زمین باش»





