این روزها, مراجعه به روانشناس بسیار طبیعی است. بسیاری از مردم با درد روانی زندگی می کنند, ناحانی, عصبانیت, اضطراب, ترس, و اندوه یا مشکلات رفتاری را تجربه کنند, مشکلات زناشویی, اجبارها, اختلالات عاطفی, افسردگی, مشکلات نوشیدن, مشکلات دارویی, اختلالات خوردن, استرس, و غیره, و به روانشناس مراجعه کنید, روان درمانگر, یا روانپزشک, تا مشکلاتشان حل شود. نه تنها بی ایمانان به روانشناسان یا روانپزشکان مراجعه می کنند, اما بسیاری از مسیحیان, پیش یک روانشناس یا روانشناس مسیحی نیز بروید. اما چگونه یک مسیحی می تواند, که توسط عیسی مسیح نجات یافته و رهایی یافته و دوباره متولد شده است, از دنیا کمک بگیرند و برای حل مشکلاتشان به روش های انسانی تکیه کنند? چگونه یک مسیحی می تواند به یک روانشناس مسیحی مراجعه کند? آیا روانشناسی مسیحی وجود دارد? اگر چنین است, روانشناسی مسیحی چیست? تفاوت روانشناسی با روانشناسی مسیحی چیست؟? اما آنچه مهمتر است, کتاب مقدس در مورد روانشناسی چه می گوید?
روانشناسی مسیحی چیست؟?
مسیحیان زیادی وجود دارند, که به یک روانشناس مسیحی مراجعه می کنند. اما آیا چیزی به نام یک روانشناس مسیحی وجود دارد؟? آیا روانشناسی مسیحی وجود دارد? چون من چیزی در مورد روانشناسی در کتاب مقدس نمی خوانم. چه چیزی یک روانشناس مسیحی را از یک روانشناس سکولار متمایز می کند? آنها هر دو مطالعات علمی مشابهی را ایجاد کرده اند و دانش علمی یکسانی را به دست آورده اند. آنها تحت همان اصول و عنوان مدرک یکسان فعالیت می کنند. بنابراین, تفاوت بین روانشناس چیست, که روانشناسی و روانشناس مسیحی است, که روانشناسی مسیحی را تمرین می کند?
همانطور که احتمالا می دانید, من همیشه به اصل برمی گردم; اساس. من این کار را کرده ام, با وبلاگ های قبلی, که در آن نوشتم پزشک, فیزیوتراپی, و عذاب آور. و شیوه های شرقی
بنابراین بیایید به منشا روانشناسی نگاه کنیم. روانشناسی چیست? روانشناسی از کجا سرچشمه می گیرد? روانشناسی الهام گرفته از حکمت و دانش خداوند و بر اساس کتاب مقدس است; کلام خدا? یا روانشناسی الهام گرفته و مبتنی بر دانش بشری است, خرد و مشاهده? کلمه چه می گوید و چه روانشناسان می گویند?
روانشناسی چیست?
بیش از یک قرن پیش, خوداندیشی انسان چرخشی علمی پیدا کرد. ما آن را روانشناسی علم می نامیم. روانشناسی علم رفتار و ذهن است. رفتار به اعمال قابل مشاهده یک فرد اشاره دارد (یا حیوان), و ذهن به ادراکات فرد اشاره دارد, خاطرات, احساسات, افکار, رویاها, انگیزه ها, احساسات عاطفی, و سایر تجربیات ذهنی.
روانشناسی, به عنوان یک علم, تلاش می کند از طریق جمع آوری سیستماتیک و تجزیه و تحلیل منطقی داده های قابل مشاهده عینی به سؤالات پاسخ دهد.
داده ها در روانشناسی همیشه بر اساس مشاهدات رفتاری است. زیرا رفتار انسان قابل مشاهده و اندازه گیری است و ذهن نه. روانشناسان از این داده ها برای استنتاج درباره ذهن استفاده می کنند.
تاریخچه روانشناسی چیست؟?
روانشناسی مدرن برگرفته از فلسفه یونان باستان است. برخی از فیلسوفان تأثیر زیادی بر فلسفه غرب و روانشناسی مدرن داشتند. بیایید نگاهی به همه این فیلسوفان بیندازیم, ریاضیدانان, فیزیولوژیست ها, و غیره. که تاثیر زیادی داشت, و بنیانگذاران روانشناسی مدرن ما بودند:
فیلسوف قدیمی یونانی پیش سقراطی, و همچنین پدر علم نامیده می شود: تالس از میلتوس (624-546 قبل از میلاد). این فیلسوف قبل از عیسی زندگی می کرد, پسر خدا, به این زمین آمد او فرضیه تالس "ماهیت ماده" را توسعه داد., یا به عبارت دیگر: بیان علمی وجود جهان. او اعلام کرد که "همه چیز آب است".
سقراط (469-399 قبل از میلاد), فیلسوف یونانی بود, که به فحاشی متهم شد (بی خدایی). او معلم افلاطون بود. او به مسائل مربوط به اعمال انسان توجه داشت, و اخلاق سقراط از توهم رنج می برد و صداهایی می شنید, که او صدا زد: شیاطین او.
افلاطون (437-347 قبل از میلاد) تأثیر زیادی بر فلسفه غرب داشت. افلاطون فیلسوف و ریاضیدان بود. او شاگرد سقراط بود و در میان دیگران می نوشت, "تمثیل غار" و "ارابه سوار". در «تمثیل غار» که متعلق به اثر او «جمهوری» است., او تأثیر آموزش و فقدان آن را در طبیعت ما مقایسه کرد. این یک قیاس متناقض است که در آن سقراط با برادر افلاطون گلاوکون بحث می کند., که جهان نامرئی قابل درک ترین و جهان مرئی کمترین شناخت است, و مبهم ترین. در "ارابه سواری", او از تمثیل ارابه برای توضیح دیدگاه خود در مورد روح انسان استفاده کرد. افلاطون بنیانگذار عقل بشری بود. او بر اهمیت ذهن بالاتر از رفاه جسمانی تاکید کرد. افلاطون تحت تأثیر اورفیسم بود.
ارسطو (384-322قبل از میلاد) شاگرد افلاطون بود و به فلسفه غرب نیز کمک کرد. او در میان دیگران نوشت, "آنیما", "طبیعی های کوچک" («سنسو» و «دموریا»). در "موتو حیوانیوم" موضوعات روانشناختی مختلفی مورد بحث قرار می گیرد. ارسطو جهان طبیعی را واقعیت می دانست. بنابراین ایده های انتزاعی از این جهان سرچشمه می گیرند.
رودولف گوکل (1547-1628) یک فیلسوف مکتبی آلمانی بود. او اصطلاح «روانشناسی» را ابداع کرد و همچنین به حوزه هستی شناسی کمک کرد. او به تعالیم ارسطو ادامه داد.
“پس فکر می کنم هستم”
رنه دکارت (1596-1650) یک ریاضیدان فرانسوی بود, فیزیولوژیست, و فیلسوف, و پدر فلسفه مدرن به شمار می رود. مشهورترین نقل قول او "cogito ergo sum" است. (من فکر می کنم, بنابراین من هستم). او با این بیانیه موضعی دوگانه گرفت: روح را جدا کرد (ذهن) از بدن او پیشنهاد کرد که بدن مانند یک ماشین کار می کند, و اینکه خواص مادی دارد. ذهن نیست, و از قوانین طبیعت پیروی نمی کند. ذهن با بدن در تعامل است, می تواند بدن را کنترل کند, اما بدن همچنین می تواند بر ذهن عقلانی تأثیر بگذارد. تاکید شدید او بر بدن راه را برای روانشناسی باز کرد. در 1619, دکارت خود را در اتاقی با اجاق بست, برای فرار از سرما, در آن اتاق او سه دیدار از یک روح داشت, که به او فلسفه جدیدی داد. دکارت مخالف کلیسا بود.
توماس هابز (1588-1679) کتاب «لویاتان» را نوشت. او درباره ماتریالیسم نوشت. از نظر او, همه رفتارهای انسان را می توان از نظر تئوری بر حسب فرآیندهای بدن در بدن درک کرد, به ویژه در مغز. توماس هابز ادعا می کرد که تمام دانش و تفکر انسان از تجربه حسی ناشی می شود (ببینید, بشنو, احساس و غیره)
I.M. سخونوف (1863-1935) فیزیولوژیست روسی بود, چه کسی "رفلکسولوژی" را اختراع کرد (تمام رفتارهای انسان از طریق بازتاب ها اتفاق می افتد, حتی اعمال «ارادی» در واقع بازتاب های پیچیده ای هستند, با قسمت های بالاتر مغز (فکر کردن, و غیره) درگیر هستند). او بنیانگذار روانشناسی فیزیولوژیکی عینی است.
ایوان پاولوف (1849-1936) فیزیولوژیست روسی بود. کار او در مورد رفلکس ها نقش مهمی در توسعه بازی کرد, در آمریکای شمالی, یک مکتب فکری در روانشناسی, رفتارگرایی نامیده می شود.
جان مولر (1801-1858) آلمانی بود و به این ایده رسید که کیفیت های مختلف تجربه حسی به این دلیل به وجود می آید که اعصاب اندام های حسی مختلف بخش های مختلف مغز را تحریک می کنند..
فرانسوی ها پیر فلورنس (1794-1867 ) با حیوانات آزمایش کرد, نشان می دهد که آسیب به بخش های مختلف مغز منجر به انواع مختلف نقص در توانایی یک حیوان برای حرکت می شود..
“من ترجیح می دهم یک میمون متحول شده باشم, از پسر آدم”
پل بروکا (1824-1880) منتشر شده در 1861 شواهد بالینی, آن مردم, که در قسمت خاصی از نیمکره چپ مغز آسیب دیده اند, توانایی صحبت کردن خود را از دست دادند, اما دیگر ظرفیت های ذهنی را از دست نداد. او مجذوب نظریه تکامل بود و گفت که ترجیح می دهد یک میمون دگرگون شده باشد, از پسر آدم.
همه این یافته ها, در مورد روابط بین ذهن و مغز, به پایه ریزی روانشناسی علمی کمک کرد. زیرا به ایده مبنای مادی برای فرآیندهای ذهنی جوهری بخشید
انگلیسی ها چارلز داروین (1809-1882), که یک طبیعت شناس بود, منتشر شده "منشاء گونه ها". ایده بنیادگرایانه او این بود که موجودات زنده از طریق یک فرآیند تکاملی طولانی به شکل کنونی خود رسیده اند. او فرآیندی را توصیف می کند که طی آن وراثت در جمعیتی از موجودات در طول نسل ها تغییر می کند, به دلیل تنوع ژنتیکی, انتشار, و انتخاب طبیعی.
در حالی که سایر فیزیولوژیست ها بر مکانیسم عصبی رفتار تمرکز کردند, داروین بر کارکردهای رفتار تمرکز کرد; روشی که در آن رفتار فردی به فرد کمک می کند تا زنده بماند و تولید مثل کند. او در کتاب خود فقط درباره گیاهان و جانوران نوشت, اما در نوشته های بعدی, او این یافته ها را در مورد انسان نیز به کار برد. داروین از نظر مذهبی با خاک یکسان شد, اما در ایمان خود شک کرد و به ایمان پشت کرد.
روانشناسی شناختی
آلمانی ویلهلم وونت (1821-1920) بنیانگذار روانشناسی علمی به شمار می رود. افراد قبلی نیز به روانشناسی علمی کمک کردند, اما وونت اولین کتاب روانشناسی را نوشت, که این رشته را به عنوان یک علم تعریف کرد, و تحقیقات روانشناسی انجام شده را مورد بررسی قرار داد. در 1879 وونت اولین آزمایشگاه های روانشناسی دانشگاهی را در لایپزیگ افتتاح کرد. زیرا این دانشگاه رسما روانشناسی را به عنوان یک علم جدید پذیرفت, روانشناسی به عنوان یک علم مستقل شناخته شد. وونت همچنین پایه و اساس روانشناسی شناختی را بنا نهاد.
ادوارد تیچنر (1867-1927) فارغ التحصیل روانشناس از دانشگاه لایپزیگ. او درون نگری را توسعه داد; نگاه از درون برای بررسی تجربیات آگاهانه کسی
ویلیام جیمز (1842-1910) هم فیلسوف و هم روانشناس بود و بنیانگذار کارکردگرایی است. او بر هدف و کارکردهای ذهن تأکید داشت. جیمز بیشتر تحت تأثیر داروین بود, که نشان داده بود رفتار را می توان بر حسب اهداف آن بدون تحلیل مکانیسم های اولیه درک کرد, که از طریق آن رخ می دهد. او همچنین نظریه «خود". جیمز از روان رنجوری و افسردگی رنج می برد. او هم دست به خودکشی زد. او عمل گرا بود, بلکه از نظر معنوی و اغلب از یک رسانه بازدید می کرد و در جلسات شرکت می کرد.
روانشناس آلمانی ماکس ورتایمر (1880-1943) مقاله ای منتشر کرد در 1912 روی یک اثر ادراکی که او آن را «پدیده فی» نامید. همراه با چند روانشناس دیگر, او مکتبی را تأسیس کرد که «روانشناسی گشتالت» نام داشت. (شکل سازمان یافته, یا فرم کامل). پیشفرض این مکتب جدید این بود که ذهن را باید بر حسب کلهای سازمانیافته درک کرد, و نه قسمت های ابتدایی (برای مثال یک ملودی مجموع نت های موسیقی نیست). به خاطر جنگ جهانی دوم, بنیانگذاران این مدرسه به آمریکای شمالی رفتند و آزمایشگاههای تحقیقاتی را در چندین کالج و دانشگاه تأسیس کردند. روانشناسی گشتالت در بسیاری از خطوط مختلف کار روانشناختی ادغام شد.
رفتارگرایی, اخلاق شناسی و روانشناسی فیزیولوژیکی
سه دیدگاه روانشناختی, که از حیوانات استفاده کرده و روی حیوانات آزمایش کرده اند رفتارگرایی, اخلاق شناسی, و روانشناسی فیزیولوژیکی.
جان بی واتسون (1878-1958) همچنین از حیوانات برای مطالعه استفاده می کرد و یکی از تأثیرگذارترین روانشناسان آن زمان بود. او با موش ها آزمایش کرد, میمون ها, جوجه ها, سگ ها, گربه ها, و ماهی. او با دیدگاه جدیدی در روانشناسی آمد, که او آن را رفتارگرایی نامید.
B.F. اسکینر(1904-1990) یکی از رفتارگرایان متعدد بود. در 1938, کتابی منتشر کرد, که "رفتار موجودات" نامیده شد. اسکینر با آن موافق بود 4 آموزه های رفتارگرایی واتسون بود، اما با این ایده که همه رفتارها را می توان به عنوان رفلکس درک کرد، متفاوت بود. تأکید اسکینر بر تأثیرات انگیزشی پاسخ هایش بود.
در حالی که در 1930, رفتارگرایی در ایالات متحده بسیار رایج بود, در اروپا جنبش دیگری به وجود آمد, علم اخلاق شناسی نامیده می شود; مطالعه رفتار حیوانات در محیط طبیعی.
در اطراف 1960, هر دو آموزش; رفتارگرایی و اخلاق شناسی, در روانشناسی ترکیب شدند.
کارل لشلی (1890-1958) از دانشگاه جان هاپکینز فارغ التحصیل شد و دانشجوی واتسون بود. او متعلق به یکی از روانشناسان بود, که سیستم عصبی را نادیده نگرفت. لشلی یکی از پیشگامان بود, چیزی که ما اکنون آن را روانشناسی فیزیولوژیکی می نامیم; تلاش برای درک مکانیسم های فیزیولوژیکی, در مغز و جاهای دیگر, که رفتار را سازماندهی و کنترل می کند.
روانشناسی بالینی
زیگموند فروید (1856-1939) یک متخصص مغز و اعصاب اتریشی و یکی از پیشگامان روانشناسی بالینی بود, که باید به مردم کمک کند تا از مشکلات خود خلاص شوند. فروید از نظریه تکامل چارلز داروین استفاده کرد و تحت تأثیر «فلسفه ناخودآگاه» ادوارد فون هارتمن قرار گرفت. در 1868, فروید شروع به استفاده از هیپنوتیزم در مطب خصوصی خود کرد. او هیپنوتیزم را از شارکو یاد گرفته بود. فروید رویکرد جوزف بروئر را اقتباس کرد, استفاده از هیپنوتیزم برای بازگرداندن افراد به دوران کودکی, یا به لحظه ای که یک تروما اتفاق افتاده است. در 1893, فروید شروع به مصرف کوکائین کرد, کنار اعتیادش به نیکوتین.
در 1896 فروید روانکاوی را توسعه داد, اما متاسفانه, فروید نمی توانست به بیمارش کمک کند 100% رضایت بخش, بنابراین فروید مجبور شد این روانکاوی را تنظیم کند.
از 1895 فروید در ذهنش شکنجه می شد (تفکر او) که منجر به علائم جسمی شد. فروید از اختلالات ریتم قلب رنج می برد, رویاهای مزاحم, و افسردگی فروید از یک فروپاشی روانی رنج می برد, که باعث شد, به گفته فروید, با مرگ پدرش در 1896.
در 1897 فروید در مورد علت هیستری در کودکان به فلیس نوشت. به گفته فروید, پدرش مسئول هیستری برادرش بود, و چند خواهر, و شاید حتی خودش (این شبیه ویژگی آدم است که حوا را سرزنش کرد, و حوا مار را سرزنش کرد).
در 1923 فروید لکوپلاکیا را کشف کرد, به خاطر عادت شدیدش به سیگار کشیدن, که منجر به سرطان دهان شد.
در ماه سپتامبر 1939 فروید خودکشی کرد, با مصرف بیش از حد مورفین, که توسط ماکس شور اداره می شد, دوستش, و دکتر.
روانشناسی انسان گرا
بعد از فروید, سایر روانشناسان مبتنی بر بالینی نظریه های جایگزین را توسعه دادند, به عنوان مثال, روانشناسی انسان گرا.
در دهه 1960, روانشناسان انسان گرا, کارل راجرز (1902-1987) و آبراهام مزلو (1908-1970) برجسته ترین بودند. افرادی که برای درمان انسان گرایانه آمده بودند، تصور منفی از خود داشتند. با استفاده از درمان انسان گرایانه, آنها سعی کردند به مردم کمک کنند تا تصویر مثبتی از خود داشته باشند. روانکاوی و روانشناسی انسان گرایانه تأثیر زیادی بر روان درمانی داشتند.
پس از آن روانشناسی فرهنگی و اجتماعی آمد. روانشناسی فرهنگی به شدت بر وابستگی ذهن انسان به فرهنگی که فرد در آن رشد می کند تأکید کرد.
ویلهلم وونت یکی از اولین ها بود, که برای روانشناسی فرهنگی درخواست داد, درست مانند روانشناسی تجربی.
روانشناسی اجتماعی بر اینجا و اکنون تاکید دارد. با چیزهایی مانند انطباق پذیرفته می شود, اطاعت, اثرات انتظارات دیگران, و روشی که شخص در مورد دیگران نظر می دهد و نگرش در مورد مسائل اجتماعی.
روانشناسی اجتماعی
کرت لوین (1890-1947) یکی از پیشگامان روانشناسی اجتماعی بود.
انقلاب شناختی از 1960-1970. روانشناسی شناختی جایگزین رفتارها شد, به عنوان مکتب غالب ذهن, در روانشناسی آمریکای شمالی شناخت به دانش اشاره دارد و روانشناسی شناختی را می توان مطالعه توانایی انسان برای به دست آوردن, سازماندهی, به یاد داشته باشید, و از دانش برای مطالعه رفتار خود استفاده کنند.
روانشناسان شناختی مدل هایی را توسعه دادند (یا نظریه ها) در مورد فرآیندهای ذهنی که واسطه رفتار است.
کلارک هال (1882-1952) و ادوارد تولمن (1886-1959) خود را رفتارگرا می نامیدند اما در واقع روانشناس شناختی بودند.
روانشناس و فیلسوف رشد سوئیسی ژان پیاژه (1896-1980) به دلیل مطالعات معرفتی خود با کودکان شناخته شده بود. او استدلال کودکان را مطالعه کرد, با مشاهده اشتباهاتی که کودکان مرتکب شدند, در حالی که باید مشکلی را حل می کردند, و با پرسیدن استدلال هایشان در پشت پاسخ هایشان.
نوام چامسکی (متولد شد 1928) زبان شناس است, فیلسوف, دانشمند شناختی, و منطق دان. او کتاب «ساختارهای نحوی» را نوشت.. این کتاب نه تنها تأثیر زیادی بر زبان شناسی، بلکه بر روانشناسی نیز داشت.
روانشناسان بسیار بیشتری هستند, دانشمندان, فیلسوفان, فیزیولوژیست ها, و غیره. که به روانشناسی مدرن کمک کرد, و مطمئنم که تمام عناصری که در رشد روانشناسی نقش مهمی داشته اند را ذکر نکرده ام. اما من فکر می کنم که این اطلاعات برای این وبلاگ کافی باشد.
آنچه ظاهراً در مورد بنیانگذاران نمی دانستید
روانشناسی مدرن و سلامت روان آنها
- رنه دکارت فلسفه های یک روح را دریافت کرد, از طریق یک چشم انداز, در حالی که او در یک اتاق حبس شده بود. او این را فلسفه جدید نامید (او روش های هندسی تحلیلی و ریاضیات را در فلسفه به کار برد)
- ویلیام جیمز از روان رنجوری رنج می برد, و افسردگی و خودکشی کرد
- زیگموند فروید زمانی که او شروع به مصرف کوکائین کرد 37. از سن 39, او در ذهنش شکنجه شد و دچار اختلالات جسمی شد. فروید از افسردگی رنج می برد و دچار حمله عصبی شد. در سن 83, فروید با مصرف بیش از حد مورفین خودکشی کرد (که توسط دوست و دکترش اداره می شد).
اینها بنیانگذاران روانشناسی بودند, ایمانداران به عیسی مسیح?
- افلاطون (437-347 قبل از میلاد) تحت تأثیر اورفیسم قرار گرفت (مجموعه ای از باورها و اعمال مذهبی که از یونان باستان و جهان هلنیستی سرچشمه می گیرد, و همچنین توسط تراکیان, مرتبط با ادبیات منسوب به شاعر اسطوره ای اورفئوس, که به هادس فرود آمد و بازگشت)
- رودولف گوکل غیبت گر و مغناطیس بود
- توماس هابز ملحد و ماتریالیست بود و با عقاید کلیسا مخالف بود. پدرش نایب جنجالی بود, که به آنچه موعظه می کرد عمل نکرد. او یکی دیگر از نیابتان را قیام کرد و فرار کرد, در حالی که سه پسرش را با برادرش رها کرد.
- ایوان پاولوف پسر یک کشیش بود. ایوان پاولوف یک مطالعه الهیاتی را آغاز کرد اما آن را با مطالعه فیزیک و ریاضیات جایگزین کرد.. او خود را ملحد خواند و در دوران تحصیل الهیات ایمان خود را از دست داد. او ایمان را فانتزی نامید, به جای حقیقت.
- پل بروکا مجذوب نظریه تکامل بود. او ترجیح می داد میمونی دگرگون شده باشد تا پسر آدم. کلیسا اغلب با نظرات او مخالف بود, و بنابراین او اغلب با کلیسا درگیری داشت; مؤمنان.
- ایوان پاولوف تصمیم گرفت زندگی خود را وقف علم کند, به جای دین. به خاطر آن, او نه تنها یک دکترین را رد کرد, اما او خدا را رد کرد.
- یوهانس مولر می خواست کشیش شود, اما عشق او به علوم طبیعی, مخصوصا برای پزشکی, قوی تر بود, و در نهایت پیروز شد.
- چارلز داروین از نظر مذهبی بزرگ شد. اگرچه او برای تبدیل شدن به یک کشیش انگلیسی تحصیل کرد, او یک آزاد اندیش بود. در ایمان خود شک کرد و به ایمان پشت کرد. خدا را انکار کرد, از طریق نظریه تکامل او.
- ویلهلم وونت فرزند یکی از بزرگان لوتر بود اما ایمان مسیحیت را رد کرد. وونت خدا را نوعی نیروی خداپسند می دید اما به جاودانگی انسان ها اعتقاد نداشت. او از طرفداران نظریه تکامل بود.
- ویلیام جیمز پسر یک متکلم بود, اما ما چیز زیادی از این را در زندگی او نمی بینیم. او عمل گرا بود, بلکه معنوی. او اغلب سراغ یک رسانه می رفت, جایی که در جلسات شرکت می کرد.
- جان بی واتسون مادری مذهبی داشت, که امیدوار بود پسرش واعظ شود. او به شدت در آموزه های مسیحی بزرگ شد, و به دلیل تربیت او, او شروع به متنفر شدن از هر نوع دین کرد و یک آتئیست شد.
- B.F. اسکینر یک آتئیست بود
- زیگموند فروید یک آتئیست بود. او ایمان به خدا را روان رنجوری جمعی نامید و خدا را یک توهم دانست.
- کارل راجرز از نظر مذهبی تربیت شد, اما از زمانی که بود به ایمان خود شک کرد 20 سال سن, و تحصیلات الهیات خود را رها کرد. راجرز یک آتئیست شد و اغلب با همسرش از رسانه های معنوی دیدار می کرد. او در غیبت حرکت می کرد و به معنویت و تناسخ اعتقاد داشت. او به هندوئیسم علاقه داشت, بودایی, و سایر ادیان شرقی, عصر جدید, و غیره. (به عنوان مثال, او به بیماران خود دستور می داد و تشویق می کرد که مرتکب زنا شوند زیرا فکر می کرد ازدواج از مد افتاده است, و افراد نیاز به روابط متکثر خارج از ازدواج داشتند)
- آبراهام مزلو ملحد بود.
- کلارک هال ایمان مسیحی را رد کرد و ملحد شد
- ژان پیاژه ایمان مسیحی را رد کرد و ملحد شد
- نوام چامسکی در یهودیت بزرگ شد، اما ملحد شد.
این فیلسوفان, دانشمندان, فیزیولوژیست ها, روانشناسان, و غیره. آتئیست بودند, و برخی از آنها در غیبت مشغول بودند. فلسفه های آنها, دیدگاه ها, نظریه ها, دانش, اکتشافات, و غیره. الهام گرفته نشده اند یا بر اساس کتاب مقدس هستند. حکمت آنها از خدا نیامده است. بنابراین حکمت آنها از شیاطین آمده است. برخی از اینها حتی در مورد دیدار ارواح شهادت دادند (نیروهای اهریمنی) یا شیاطین در سرشان, که به آنها بینش جدیدی داد, دانش, و خرد. حکمت شیاطین در نهایت به آموزه این جهان تبدیل شده است; علم.
چارچوب روانشناسی
چارچوب روانشناسی از طبیعت گرایی تشکیل شده است, ماتریالیسم, تقلیل گرایی, جبرگرایی, تکامل, تجربه گرایی, و نسبی گرایی.
نظریه های مبتنی بر آزمایش با حیوانات
فرانس پیر فلورنس, جان بی. واتسون, ایوان پاولوف, و بسیاری دیگر از حیوانات استفاده می کردند, به منظور توضیح رفتار انسان, برای بررسی سیستم عصبی, و غیره اما کتاب مقدس در مورد انسان و حیوانات چه می گوید?
همه گوشت ها یک گوشت نیستند: اما یک نوع از بدن انسان وجود دارد, گوشت دیگری از جانوران, یکی دیگر از ماهی ها, و دیگری از پرندگان (1 کورینتاین 15:39)
ما باید هرگز بتواند رفتار انسان را بر اساس آزمایش با حیوانات توضیح دهد. بنابراین آزمایش داروها غیرممکن است, لوازم آرایشی و غیره. روی حیوانات. زیرا آنها از همان گوشت انسان نیستند. هر چه علم بگوید و ادعا کند, این یک دروغ بزرگ است.
داروها روی موش ها یا موش ها آزمایش می شوند, اما آیا آنها همچنین به آنچه در هفته ها اتفاق می افتد نگاه می کنند, ماه ها, یا سالها پس از اینکه آنها این داروها را به آنها دادند? به گفته دانشمندان, داروها کار می کنند, اما بعد از مصرف دارو چه اتفاقی می افتد? یا چه عوارضی دارد? این موش ها را انجام دهید, و موش ها هفته ها زندگی می کنند, ماه ها, و سالها بدون بیماری و عوارض جانبی دیگر? یا همراه با باکتری ها و تومورها می میرند?
داروها وارد جریان خون می شوند و بر هر اندام و هر سلول بدن انسان تأثیر می گذارند.
این دروغ های دنیا را باور نکنید, که از طریق آن جان بسیاری از انسان ها در حال نابودی است. داروها زندگی های بیشتری را از بین می برند و عوارض جانبی بیشتری ایجاد می کنند, از این که به طور کامل جانها را شفا می دهد و نجات می دهد.
این دانشمندان عقل خود را از کجا می آورند?
آنها حکمت را از نیروهای اهریمنی دریافت کردند. هر چه بیشتر در غیبت حرکت می کردند و به روی نیروهای اهریمنی باز می شدند, خرد بیشتری بدست آوردند این را در زندگی سقراط می بینیم, زیگموند فروید (هیپنوتیزم), کارل راجرز, و رنه دکارت, که حکمت خود را از نیروهای اهریمنی در طول رؤیا گرفته اند.
کتاب مقدس در مورد خرد انسان چه می گوید؟
(حکمت دنیا)?
و گفتار و موعظه من با سخنان فریبنده حکمت انسان نبود, اما در نمایش روح و قدرت: که ایمان شما در حکمت انسانها بایستد, اما به قدرت خدا.
اما ما در میان آنها که کامل هستند حکمت می گوییم:اما نه حکمت این دنیا, و نه از شاهزادگان این جهان, که بی نتیجه می شوند: اما ما حکمت خدا را در یک راز بیان می کنیم, حتی حکمت پنهان, که خدا در برابر جهان برای جلال ما مقدر کرد: که هیچ یک از شاهزادگان این دنیا نمی دانستند: زیرا آنها آن را می دانستند, آنها خداوند جلال را مصلوب نمی کردند (1 قرنتیان 2:4-8)
اما همانطور که نوشته شده است, چشم ندیده, نه گوش شنیده, هیچکدام وارد قلب انسان نشده اند, چیزهایی که خدا برای دوستداران او آماده کرده است. اما خدا آنها را به وسیله روح خود بر ما آشکار کرده است: زیرا روح همه چیز را جستجو می کند, بله, چیزهای عمیق خدا. برای آنچه که انسان چیزهای یک انسان را می داند, نجات روح انسان که در اوست? با این حال، چیزهای خدا هیچ کس را نمی شناسد, اما روح خدا.
حالا ما دریافت کردیم, نه روح دنیا, اما روحی که از خداست; تا بتوانیم چیزهایی را که به رایگان از جانب خدا به ما عطا شده است بدانیم. چه چیزهایی را هم صحبت می کنیم, نه به کلماتی که خرد انسان می آموزد, اما روح القدس تعلیم می دهد; مقایسه امور معنوی با معنوی. اما انسان طبیعی چیزهای روح خدا را دریافت نمی کند: زیرا آنها برای او حماقت هستند: او نمی تواند آنها را بشناسد, زیرا آنها از نظر روحی قابل تشخیص هستند (1 قرنتیان 2:12-14)
او با بازوی خود نیرو آورد. او کسانی را پراکنده کرد که با تحقیر و تکبر خود را از نظر بینش فکری و درک اخلاقی قلبشان برتر از دیگران می دانند.. او صاحبان قدرت را از تاج و تختشان خلع کرد و کسانی را که در موقعیتی فروتن در زندگی قرار دارند، سربلند کرد (لوقا 1:51-53)
زیرا نوشته شده و فعلاً در دست است, من عقل عاقلان را از بین خواهم برد, و بصیرت کسانی را که توانایی تشخیص دارند ناامید خواهم کرد. جایی که من می گویم فیلسوف, در حروف مهارت دارد, کشت شده است, یاد گرفت? انسان در کجای کتب مقدس آموخته شده است? سوفسطای فرهیخته این عصر کجاست, استدلال کاذب که او است? آیا خداوند حکمت این نظام جهانی را احمقانه نشان نداد؟? زیرا با توجه به این که, در حکمت خدا, نظام جهانی از طریق حکمت خود به شناخت تجربی از خدا نرسید, خدا از طریق حماقت فوق الذکر اعلامیه ای که قبلاً به آن اشاره شد مناسب دید تا کسانی را که ایمان آورده اند نجات دهد., برای هر دو, یهودیان دائماً خواستار یک معجزه گواه هستند و یونانیان دائماً در جستجوی حکمت هستند (1 قرنتیان 1:19-25)
زیرا حکمت این جهان نزد خدا حماقت است. زیرا نوشته شده است, او خردمندان را در حیله گری خود می گیرد. و دوباره, خداوند از افکار خردمندان آگاه است, که آنها بیهوده هستند. بنابراین، هیچ کس در انسان افتخار نکند(1 قرنتیان 3:19-21)
زیرا شادی ما این است, شهادت وجدان ما, که در سادگی و صداقت خدایی, نه با حکمت جسمانی, اما به لطف خدا, ما گفتگوی خود را در دنیا داشته ایم, و به وفور برای شما (2 قرنتیان 1:12)
پولس با فیلسوفان صحبت کرد
زمانی که پل در آتن بود, او با فیلسوفان اپیکوریان و رواقیون روبرو شد(آیا این فیلسوفان بنیانگذاران روانشناسی مدرن نیستند؟?). آیا او گوش داد و با آنها موافق بود؟? نه! به آنها اعلام کرد, که خداوند آسمانها و زمین را آفریده است, و آنها را در مورد عیسی مسیح و رستاخیز او موعظه کرد. بر اساس شهادت او در مورد عیسی مسیح, مردی به او چسبید و ایمان آورد.
سپس برخی از فیلسوفان اپیکوریان, و از رواقیون, با او مواجه شد. و برخی گفتند, این غرغرو چه خواهد گفت? برخی دیگر, به نظر می رسد که او راه اندازی خدایان عجیب و غریب است: زیرا او عیسی را به آنها موعظه کرد, و قیامت. و او را گرفتند, و او را به آرئوپاگوس آوردند, گفت, باشد که بدانیم این دکترین جدید چیست, که از آن صحبت می کنی, است ،? زیرا چیزهای عجیبی را به گوش ما می آورید: بنابراین ما می دانیم که این چیزها به چه معنا هستند. (زیرا همه آتنی ها و غریبه هایی که در آنجا بودند وقت خود را در هیچ چیز دیگری سپری نمی کردند, اما یا برای گفتن, یا شنیدن چیز جدیدی (اعمال 17:17-21/ آیه را نیز بخوانید 22-34)
علم خدا را ناگزیر می کند
اگر دانش علمی را به کار بگیریم، دیگر به خدا نیازی نداریم, نظریه ها, دکترین ها, و غیره. به زندگی روزمره ما. ما می توانیم با استفاده از دانش و روش های انسانی همه مشکلات خود را حل کنیم, و این دقیقاً همان چیزی است که شیطان می خواهد. زمانی که از دکترین های روانشناختی برای تحلیل و حل مشکلات رفتاری یا ذهنی استفاده می کنیم, پس ما دیگر به قدرت خدا نیاز نداریم, چون خودمان می توانیم مشکلات را حل کنیم. ما دیگر به خدا وابسته نیستیم, اما مستقل.
وقتی به آن تکیه می کنیم پزشک, روانشناسان, فیزیولوژیست ها, روانپزشکان, روان درمانگران, و غیره. ما به آموزه های انسانی تکیه و ایمان داریم, که مبتنی بر حکمت اهریمنی است.
کلمه "مسیحیچیزی را مقدس و مقبول خدا نمی کند.
همه آموزه های علمی آموزه های شیاطین هستند نه خدا. ذهن نفسانی مردم این آموزه ها را ایجاد کرده است و بر اساس کتاب مقدس نیست. هیچ کتاب مقدس واحدی در کتاب مقدس نوشته نشده است, جایی که کلمه به آموزه های علمی اشاره دارد, فیلسوفان, پزشک, و غیره.
علم است ، دکترین این جهان. این دکترین نمی تواند با آموزه ملکوت بهشت همراه شوید.
مطالعه روانشناسی همیشه با نظریه تکامل شروع می شود. زیرا مبتنی بر شناختی است که انسان از میمون ها می گیرد. اما با شرکت در این دانشکده ها, خدا را به عنوان خالق آسمان ها و زمین انکار می کنید.
می توانید سعی کنید آن را بپوشانید و یک پیچ و تاب خوبی به آن بدهید. اما حقیقت این است که شما ذهن خود را از دروغ های این دنیا پر می کنید, که خدا و کلام او را انکار و طرد می کنند.
مسیحی کردن یک حرفه آن را مورد قبول خداوند قرار نمی دهد
مردم می توانند چیزها را مسیحی کنند و کلمه «مسیحی» را در مقابل یک حرفه یا تحصیل قرار دهند, اما این باعث نمی شود که این حرفه یا تحصیل در نزد خداوند مقدس و قابل قبول باشد. قطعا نمی گوید, که خداوند آن حرفه یا تحصیل را تایید می کند. وقتی کلمه «مسیحی» را در مقابل یک حرفه قرار می دهید, مانند روانشناسی مسیحی یا روانشناسان مسیحی, ممکن است آن را برای مردم قابل قبول کند, اما مردم تصمیم نمی گیرند…. خدا تصمیم میگیره!
روانشناسان, روان درمانگران, روانپزشکان, فیلسوفان, و غیره آموزه های انسان را به دست می آورند, که بر اساس ماتریالیسم بنا شده اند, اومانیسم, تکامل, نسبیت گرایی, و غیره. این حکمت توسط مکاشفه هایی که از ارواح شیطانی پادشاهی تاریکی می آید، به دست می آید, و نه توسط پادشاهی خدا.
روانشناسان, روان درمانگران, و روانپزشکان مأموران شیطان هستند و تحت تأثیر نیروهای اهریمنی عمل می کنند. این حقیقت است, با وجود این واقعیت که آنها خود را «روانشناس مسیحی» می نامند یا روانشناسی مسیحی را تمرین می کنند. ممکن است با بیمار دعا کنند, نقل قول از کتاب مقدس, و غیره. اما این چیزی را که آنها از یک ذهن جسمانی با استفاده از روشهای نفسانی عمل میکنند، تغییر نمیدهد.
آنها ممکن است یک مکاشفه در روح دریافت کنند, و فکر کن که روح القدس است, اما این فیلسوفان, روانشناسان, و غیره. همچنین افشاگری شد و صداهایی شنید, اما از طرف خدا نبود, اما از نیروهای اهریمنی. بنابراین اگر یک روانشناس مسیحی, که روانشناسی مسیحی را تمرین می کند, افشاگری می کند, آنها ممکن است تحت تأثیر نیروهای اهریمنی باشند, یعنی. روح جادوگری, به جای روح خدا.
نیروهای شیطانی از خدا تقلید می کنند
نیروهای اهریمنی به فیلسوفان و بنیانگذاران روانشناسی دانش دادند, و هنوز هم به روانشناسان مدرن امروزی دانش می دهند. اگر یک «روانشناس مسیحی» هستید و خودتان را به دنیای معنوی باز می کنید, با خالی کردن خود و کمک گرفتن از خدا, آنگاه نیروهای اهریمنی بسیار مایلند که از حضور خدا تقلید کنند و شما را اغوا کنند, تا گمان کنید که اطلاعات از جانب خداست, در حالی که در واقعیت, از نیروهای اهریمنی سرچشمه می گیرد. فکر خواهید کرد, که شما در نبوی عمل می کنید, در حالی که در واقعیت, شما روحیه فال گویی دارید. طولی نمی کشد که این ارواح شیطانی به طور کامل بر زندگی شما حکومت می کنند.
حکمت این جهان نمی تواند با کلام خدا همراه شود
روانشناس یک رفتارگرا در مطالعات علمی روانشناسی است, و این ربطی به کلام خدا ندارد. یک روانشناس بر اساس دانش علمی بشر "شفا" می کند و نه بر اساس کار عیسی مسیح, اگرچه برخی از «روانشناسان مسیحی» می گویند که این کار را می کنند.
اگر بر اساس شفا دهید, و به نام عیسی مسیح, سپس شما باید حرفه خود را به عنوان یک روانشناس کنار بگذارید. دیگر نمی توانید به عنوان روانشناس ادامه دهید. زیرا به دانش علمی شما مربوط نمی شود, دلیل, و خرد, اما همه چیز در مورد قدرت عیسی مسیح است.
شما نمی توانید, با کمک خرد انسانی, دانش, دکترین ها, و روش ها انسان را از ظلم شفا می دهد. این غیر ممکن است! به همین دلیل است که بسیاری از افراد سال ها به روانشناسان مراجعه می کنند.
روانشناسان مسیحی بر علم تکیه می کنند
روانشناسان از مطالعات خود بر ذهن نفسانی و دانش علمی خود تکیه می کنند. روانشناسان به اصطلاح مسیحی نیز بر همین دانش علمی تکیه دارند. زیرا اگر بر عیسی مسیح و قدرت او تکیه می کردند, آنها نمی خواهند رفتن به گذشته, آن را تجزیه و تحلیل کنید, و دیگر برنامه درمانی بسازید. اما آنها بر عیسی مسیح و قدرت او تکیه خواهند کرد. آنها عنوان و حرفه خود را به عنوان یک روانشناس واگذار می کردند و با افرادی که به کمک نیاز دارند دعا می کردند و به نام عیسی مسیح و قدرت روح القدس مردم را شفا می دادند..
اما متاسفانه, این چیزی نیست که اتفاق می افتد. زیرا روانشناسان مسیحی بر آن تکیه می کنند, و بیشتر به خرد نفسانی خود اعتماد و تجلیل کنند, دانش, توانایی, و غیره. که آنها به جای اعتماد به عیسی مصلوب، از مطالعات علمی خود به دست آورده اند, خون او, رستاخیز او, و قدرت او.
روانشناسان و روانشناسان مسیحی هر دو با استفاده از این روش ها با مردم به طور یکسان رفتار می کنند. هر دو از همان دروغ های این دنیا استفاده می کنند. بارها, مردم با مشکلات بیشتری برمی گردند, نسبت به قبل از اینکه وارد درمان شوند (همچنین بخوانید 'چگونه به آرامش برسیم?"
پولس تمام خرد و دانش دنیوی خود را گذاشت
پولس یک مرد تحصیلکرده برجسته بود و در این عصر قابل مقایسه بود, به کسی که مدرک علمی داشته باشد. اما پولس تمام این دانش دنیوی را که در اختیار داشت زباله می دانست. او زندگی سابق خود را به عنوان آفرینش قدیمی گذاشت, از جمله تمام خرد و دانش او, و گفت:
و گفتار و موعظه من با سخنان فریبنده حکمت انسان نبود, اما در نمایش روح و قدرت: که ایمان شما در حکمت انسانها بایستد, اما به قدرت خدا (1 قرنتیان 2:4-5)
گاهی خدا از ما می پرسد, تا تمام خرد و دانش دنیوی خود را به زمین بگذاریم, و حتی شاید از تحصیل یا حرفه دست بکشیم و فقط به او اعتماد کنیم; بر کلام او که ایمان و شجاعت می خواهد, برای تعیین وضعیت خود, تحصیلات شما, خرد تو, دانش, و غیره.
کلام خدا در مقابل روانشناسی
بیایید نگاهی بیندازیم به آنچه کلمه می گوید و روانشناسان (روان درمانگران, روانپزشکان) گفتن:
کلمه می گوید:
- در "خود" باید در عیسی مسیح بمیر
- روح باید بر جسم حکومت کند; روح و بدن
- منشأ و علت همه مشکلات معنوی است; ظلم و تسخیر ارواح شیطانی. فقط در صورتی می توانید مشکل را حل کنید که به اصل مشکل بروید (ریشه مشکل), که ارواح/نیروهای اهریمنی هستند. آنچه در عالم طبیعت رخ می دهد و تجلی می یابد, در قلمرو نامرئی آغاز شد. کلمه می گوید, که با گوشت و خون نجنگیم, اما در مقابل اصولگرایان, قدرت ها, در برابر حاکمان تاریکی این جهان, در برابر شرارت معنوی در مکان های بلند. عیسی بسیاری از مشکلات را حل کرد, با بیرون راندن شیاطین, زیرا او می دانست که آنها عامل مشکل هستند
- کلمه بعد از روح عمل می کند, تصدیق می کند که منشأ مشکل جسمی یا روحی معنوی است, و بنابراین مشکل را از روح حل می کند
- کلام می گوید که شما در عیسی مسیح هستید, یک آفرینش جدید; قدیمی (شما سابق) از دنیا رفته است, همه چیز جدید شده است
- خدا و عیسی مرکز هستند
- به قدرت روح القدس بستگی داشت
- کلام می گوید همه چیز در مورد یافتن عیسی است
- به خواست خدا قدم بردارید, که اراده عیسی نیز هست
روانشناسان می گویند:
- «خود» مرکز همه درمانها/درمانها است. "خود" را باید کمک کرد و شفا داد.
- روانشناسان بر وحدت روح تمرکز می کنند, روح, و بدن
- روانشناسان مشکل را از روی گوشت حل می کنند, با به کارگیری آموزه های علمی, و استراتژی ها و ارائه "ابزار" به بیماران. آنها عوامل خارجی را می پذیرند, مانند پرورش, خانواده, محیط زیست, شرایط, و غیره. به عنوان علت یک مشکل روحی یا جسمی
- روانشناسان پس از نفس عمل می کنند و سعی می کنند مشکل را از روی گوشت حل کنند
- روانشناسان برای تجزیه و تحلیل مشکل و یافتن ریشه مشکل به گذشته برمی گردند
- مرد (خود) مرکز است
- وابسته به قدرت دکترین های علمی
- روانشناس می گوید همه چیز در مورد یافتن خود است
- انسان باید بر اساس میل خود زندگی کند و برای خود بایستد
یافتن «خود» در مقابل یافتن عیسی
تمرکز روانشناس بر "خود", "خود" یک شخص, و از تکنیک ها و مدل های زیادی برای درمان "خود" و قوی کردن آن استفاده می کند. زندگی یعنی پیدا کردن خودت, مانند بسیاری از دانشمندان, فیلسوفان, و ادیان می گویند, اما حقیقت این است, که این در مورد یافتن خود نیست, اما همه چیز در مورد یافتن عیسی است.
وقتی کسی می شود دوباره متولد شده است و جان پیشین خود را پس از جسم گذاشت; آفرینش قدیمی, "خود" در آن شخص مرده است (همچنین بخوانید: کتاب مقدس در مورد پیرمرد چه می گوید؟?).
دیگر به او مربوط نیست, اما همه چیز در مورد عیسی است. اگر شخصی به "خود" مرده باشد, آنگاه فرد دیگر به روانشناس نیاز ندارد.
اگر مسیحیان جان خود را از دست بدهند دیگر نیازی به روانشناس نخواهد بود; به "خود". زیرا اگر «خود» شخص مرده باشد, پس روانشناسان چیزی برای کار کردن ندارند.
آنها نمی توانند گوشت را "درمان" کنند, چون دیگر گوشتی وجود ندارد.
این یک نقطه دردناک در بدن مسیح است; کلیسا, زیرا مؤمنان گوشت خود را زمین نگذارند دیگر, اما به زندگی بر اساس جسم ادامه دهید. برای خودشان زندگی می کنند, به جای زندگی برای عیسی, برای خدا; حفظ احکام او, و انجام اراده او. آنها به خواست خود ادامه می دهند, و به همین دلیل به دنبال جسم می روند, به جای اینکه دنبال روح بروید.
کتاب مقدس کافی است
کتاب مقدس; کلام خدا, تنها چیزی است که یک مؤمن برای کمک به آنها برای زندگی در آزادی معنوی نیاز دارد. کلام خدا برای آموزه سودمند است, توبیخ, تصحیح, برای آموزش در عدالت, و غیره. مسیحیان به آموزه های جهان نیاز ندارند, اما آنها به کتاب مقدس نیاز دارند; کلام خدا و اعمال کلمه در زندگی آنها. وقتی این کار را می کنند, هیچ مشکلی نخواهند داشت.
تمام کتاب مقدس با الهام از خدا ارائه شده است, و برای دکترین سودآور است, برای توبیخ, برای اصلاح, برای آموزش در عدالت: تا مرد خدا کامل باشد, از طریق تمام کارهای خوب مبله شده است (2 تیموتی 3:16-17)
عیسی یک مرد تسخیر شده را شفا داد
هنگامی که شما تبدیل به یک مخلوق جدید می شوید, شما نیز باید همانطور که عیسی بر روی این زمین راه می رفت راه بروید. زیرا عیسی خلقت جدیدی بود; از آب و از روح القدس متولد شده است, و به دنبال روح رفت. بنابراین بیایید به آنچه عیسی انجام داد نگاه کنیم, وقتی با یک تسخیر شده ملاقات کرد (اسکیزوفرنی) مرد, در سرزمین گدارن ها, و آنچه برای شفای او انجام داد.
عیسی آن مرد را به شفا دهنده معرفی نکرد, یا یک فیلسوف, و غیره. نه, عیسی به دنبال روح رفت و دانست که این مرد تسخیر شده است, فقط می توان آزاد کرد, با برخورد با علت مشکل; نیروهای اهریمنی. عیسی میدانست که تجلیات در قلمرو طبیعی نتایج آنچه در قلمرو روحانی رخ میدهد است; تسخیر توسط نیروهای اهریمنی.
و به سرزمین گادارنی ها رسیدند, که در مقابل جلیل تمام شده است. و هنگامی که به سوی خشکی رفت, مردی در خارج از شهر او را ملاقات کرد, که مدتها بود شیاطین داشت, و بدون لباس, نه در هیچ خانه ای, اما در مقبره ها.
وقتی عیسی را دید, او فریاد زد, و در برابر او افتاد, و با صدای بلند گفت, من با تو چه کار دارم, عیسی, ای پسر خدای متعال? من از شما خواهش می کنم, مرا عذاب نده. (زیرا او به روح ناپاک دستور داده بود که از آن مرد بیرون بیاید. بارها او را گرفتار کرده بود: و او را با زنجیر و در بند نگه داشتند; و باندها را ترمز کرد, و توسط شیطان به بیابان رانده شد.) و عیسی از او پرسید, گفت, اسمت چیه? و او گفت, لژیون: زیرا شیاطین زیادی در او وارد شدند. و از او التماس کردند که دستور ندهد به اعماق بروند.
و آنجا گلهای از خوکهای بسیار در کوه بود که در حال تغذیه بودند: و آنها از او التماس کردند که اجازه دهد آنها وارد آنها شوند. و از آنها رنج می برد. سپس شیاطین از آن مرد بیرون رفتند, و داخل خوک شد: و گله با خشونت از یک مکان شیب دار به سمت دریاچه دویدند, و خفه شدند. وقتی آنها که به آنها غذا می دادند، دیدند که چه شده است, آنها فرار کردند, و رفت و آن را در شهر و روستا گفت. سپس بیرون رفتند تا ببینند چه شده است; و نزد عیسی آمد, و مرد را پیدا کرد, که شیاطین از او خارج شدند, نشستن بر پای عیسی, لباس پوشیده, و در ذهن درست خود: و ترسیدند. آنها نیز که آن را دیدند به آنها گفتند که شیاطین به چه وسیله ای شفا یافت (لوقا 8:26-36)
این مرد توسط ارواح شیطانی تسخیر شده بود; یک لژیون, که در مورد 3000-6000 ارواح (طبق تعریف لژیون). آن را تصور کنید! در یک نفر, خیلی ارواح! این ارواح اهریمنی در قلمرو طبیعی قابل مشاهده نبودند, و با حواس طبیعی انسان قابل توجه نبود, اما نتایج, و کارهای این نیروهای اهریمنی, برای حواس طبیعی انسان قابل توجه و قابل مشاهده بودند; او رام نشدنی بود, باندها را شکست, خطرناک, فریاد زد و غیره.
عیسی می دانست, که با مردی سر و کار نداشت, اما با ارواح شیطانی, که این مرد را تسخیر کرد و از طریق آن مرد صحبت کرد. بنابراین او می دانست که نباید روی علائم قابل مشاهده تمرکز کند, اما در مورد علت معنوی نامرئی علائم. عیسی این ارواح شیطانی را از آن مرد بیرون کرد, با دستور دادن به این ارواح ناپاک که از او خارج شوند, و بعد از اینکه از عیسی التماس کردند که داخل خوک ها شود, عیسی اجازه داد, و مرد آزاد شد.
نمونه های بسیار بیشتری در کتاب مقدس نوشته شده است. نمونه هایی که به ما خردی که نیاز داریم می دهد, برای آزاد کردن مردم.
عیسی می دانست که علت وضعیت روحی و جسمی مردم چیست, و به همین دلیل عیسی همه آنها را شفا داد, که شیاطین بودند (شیاطین). این به تنهایی دلیل همه مشکلات روحی و جسمی است.
کلیسا یک نهاد قدرتمند و قدرتمند است
عیسی رئیس کلیسا است; بدن عیسی مسیح کلیسا باید در عیسی مسیح زندگی کند و بماند; کلمه. تا زمانی که کلیسا بماند و در عیسی مسیح راه برود; کلمه, آنگاه کلیسا قدرتمندترین و قدرتمندترین نهاد روی زمین خواهد بود. او اختیار خود را به ما داده است. بنابراین, او تمام نیازهای ما را به ما داده است و هر نعمت معنوی را در مکان های بلند به ما ارزانی داشته است.
همانطور که قدرت الهی او همه چیزهایی را که مربوط به زندگی و خداپرستی است به ما داده است, از طریق شناخت او که ما را به جلال و فضیلت فرا خوانده است: به موجب آن وعده های بسیار بزرگ و گرانبها به ما داده شده است: تا بوسیله آنها در طبیعت الهی شریک باشید, از فسادی که در دنیا به واسطه شهوت و شهوت وجود دارد رهایی یافت (2 پیتر 1:3-4)
متاسفانه, بسیاری از کلیساها بر اساس اقتدار مسیح راه نمی روند. بسیاری از ایمانداران جسمانی می مانند و دیگر به دنبال روح نمی روند, اما به دنبال بدن راه بروید. اکثر کارکنان مراقبت های شبانی به قدرت روح القدس متکی نیستند, اما در مورد "روانشناسی مسیحی"; روش ها و آموزه های روانشناختی که توسط کلیساها و جماعات پذیرفته شده است.
بی اثر ساختن کلام خدا
«روانشناسان مسیحی» وجود دارند که سمینارها و دوره هایی را برای مؤمنان ارائه می دهند, کشیش, معلمان, کارگران پرستاری, و غیره. حکمت دنیا را در هم می آمیزند; علم, با حقیقت کلام خدا. با مخلوط کردن این دو با هم, آنها کلام را بی اثر می کنند.
به عنوان مثال, آنها می آموزند که اگر کسی یک مشکل روانی یا تروما را تجربه کند, آنها می روند بازگشت به گذشته خود تا بفهمیم چه زمانی اتفاق افتاده و چه چیزی باعث آن شده است. خیلی چیزها را حفاری می کنند, که متعلق به زندگی قدیمی فرد است. اما این خلاف کلام خداست. زیرا خداوند می گوید تو مخلوق جدیدی هستی و تمام چیزهای قدیمی از بین رفته اند.
اگر از آموزه های علمی دنیوی استفاده می کنید و به کار می برید, و روشها, و به جای تکیه بر کلام و روح القدس بر آنها تکیه کنید, آنگاه خدا خودش را به عقب خواهد کشید, و به شما اجازه می دهد مشکل را حل کنید. زیرا با به کارگیری این آموزه های دنیوی, شما به خدا نشان می دهید که به او نیاز نخواهید داشت, اما اینکه خودتان می توانید این کار را انجام دهید. شما فکر می کنید که بسیار فوق العاده و باهوش هستید و می توانید آن شخص را شفا دهید. بدون اینکه بدانی خودت را روی یک پایه گذاشتی. شما می گویید که به خداوند نیاز دارید و نمی توانید آن را به تنهایی انجام دهید, بلکه با تکیه بر خرد و دانش نفسانی خودت, که در دانشگاه به دست آوردید, شما فقط خلاف این را ثابت کردید.
کلیسا تمام اختیارات را در عیسی مسیح دارد
«چرا فقط کلیسا میتواند رهایی بخشد?"چون کلیسا; جماعت مخلوقات جدید بر اساس روح حرکت می کنند و در عیسی مسیح بر فراز هر حکومتی می نشینند, قدرت, حاکمان تاریکی, و شرارت معنوی در مکان های بلند و در قلمرو معنوی عمل می کند. همه مشکلات روحی و جسمی از حوزه معنوی سرچشمه می گیرد.
فقط در عیسی مسیح, شما قدرتی بالاتر از این ارواح شیطانی دارید. بنابراین شما اختیار دارید که به این ارواح شیطانی فرمان دهید, کسانی که به شخصی ظلم می کنند یا تصاحب می کنند, رفتن و ترک آن شخص.
هنگامی که در او نشسته اید, شما تمام اختیار دارید که ارواح شیطانی را که باعث انواع مشکلات روانی می شود، بیرون کنید, مثل غم, ترس, اضطراب, غم و اندوه, عصبانیت, افسردگی, روانگسیختگی, فروپاشی عصبی, ناحانی, ADHD, اوتیسم, اضافه کردن و غیره. (همچنین بخوانید: ADHD در معرض)
اگر فردی مشکل روانی دارد, که در روح قابل مشاهده است, در این صورت شما قادر نخواهید بود مشکل را از روی جسم حل کنید, با آموزه های علمی و با به کارگیری روش های نفسانی.
می توانید بنویسید 100 تجزیه و تحلیل و درمان. اما فرد از این مشکل خلاص نخواهد شد. شاید بیمار در ابتدا نوعی تسکین پیدا کند, اما بعد از مدتی, باز خواهد گشت, و بدتر شدن.
چرا باز خواهد گشت? زیرا علت معنوی, روح اهریمنی در شخص باقی خواهد ماند, و مطمئناً دوباره خود را نشان خواهد داد. اغلب اوقات با فرد بدتر می شود, زیرا شخص به جای اینکه او را تنها بگذارد به این روح شیطانی حمله کرده است, و برای آن, او شخص را مجازات خواهد کرد.
فقط کلیسا می تواند روح شیطانی را از یک شخص بیرون کند و او را رهایی بخشد, تا فرد بتواند بدون ظلم و تصرف تاریکی زندگی کند, در آزادی واقعی آزادی, که عیسی جان خود را برای آن فدا کرد. به نام عیسی و به قدرت روح القدس, هر فرد می تواند تحویل داده شود و از تمام مشکلات خود رهایی یابد.
بنابراین موضع خود را بگیرید, به عنوان یک مؤمن از نو متولد شده است. ایمان داشته باشید و بر کلام تکیه کنید, و قدرت روح القدس, به جای ایمان داشتن به – و بر خرد انسانی تکیه کند, دانش, و دکترین های علمی.
همچنین بخوانید ‘در سوراخ گذشته خود نیفتید‘
«نمک زمین باش»
منابع: کشف روانکاوی زیگموند فروید: فاتح و متفکر اثر پل شیمل, روانشناسی اثر پیتر گری, ویکی پدیا, دایره المعارف استنفورد






