آیا می دانستید در شهر جبعه چه گذشت؟? در داوران 19, ما در مورد شهر جبعه خواندیم و اینکه تقریباً دقیقاً همان اتفاق منحرف در جبعه رخ داد که در سدوم. مردم شهر جِبَعَه نیز مانند مردم سدوم شریر و منحرف بودند. آنها به خدا و سخنان او اهمیت نمی دادند, و به دیگران اهمیت نمی دادند. آنها افراد خودخواه بودند و پس از آن زندگی می کردند (جنسی) شهوات و امیال نفسانی آنها. ما در کتاب مقدس در مورد صمیمی بودن مردان با مردان دیگر می خوانیم. در جبعه نیز چنین بود. هم سدوم و هم شهرهای اطراف, و جیبعه یک چیز مشترک داشتند: آنها به دلیل شرارت و انحراف مردم پر از گناه و گناه بودند. در نتیجه گناهان و گناهان آنها, سدوم با گوگرد و آتش ویران شد و شهر جبعه با شمشیر و آتش ویران شد. بیایید نگاهی به شهر سدوم در پیدایش بیندازیم 19 و شهر جبعه در داوران 19 و هر دو شهر را با هم مقایسه کنید.
اتفاقی که در شهر سدوم افتاد?
و در شام دو فرشته به سدوم آمدند; و لوط در دروازه سدوم نشست:و لوط با دیدن آنها به دیدار آنها برخاست; و با صورت به زمین خم شد; و او گفت, حالا ببین, اربابان من, نوبت دادن, دعات میکنم, به خانه خدمتکارت, و تمام شب را درنگ کنید, و پاهای خود را بشویید, و شما زود برخیزید, و به راه خود ادامه دهید. و گفتند, نه; اما ما تمام شب را در خیابان خواهیم ماند.
و به شدت بر آنها فشار آورد; و به سوی او برگشتند, و وارد خانه اش شد; و آنها را مهمانی کرد, و نان فطیر پخت, و آنها خوردند. اما قبل از اینکه دراز بکشند, مردان شهر, حتی مردان سدوم, دور خانه را احاطه کرد, هم پیر و هم جوان, همه مردم از هر ربع: و لوط را صدا زدند, و به او گفت, مردانی که این شب نزد تو آمدند کجا هستند؟? آنها را برای ما بیرون بیاور, تا آنها را بشناسیم.
و لوط از در نزد ایشان بیرون رفت, و در را به دنبال او بست, و گفت, دعات میکنم, برادران, اینقدر شیطانی نکن. حالا ببین, من دو دختر دارم که مردی را نمی شناسند; اجازه بده, دعات میکنم, آنها را برای شما بیرون بیاورید, و آن گونه که در نظر خود نیکی است با آنها رفتار کنید:فقط به این مردان هیچ کاری نکنید; زیرا آنها زیر سایه سقف من آمدند. و گفتند, عقب بایست. و دوباره گفتند, این یکی برای اقامت آمد, و او باید قاضی باشد:حالا با تو بدتر برخورد خواهیم کرد, تا با آنها.
و آنها به شدت بر مرد فشار آوردند, حتی لات, و نزدیک شد تا در را بشکند. اما مردان دست خود را دراز کردند, و لوط را به سوی خود به خانه کشاند, و به درب بست. و مردانی را که در خانه بودند با کوری زدند, هم کوچک و هم بزرگ:به طوری که برای یافتن در خسته شدند (پیدایش 19:1-11)
سپس خداوند از آسمان بر سدوم و گوموره گوگرد و آتشی از جانب خداوند بارید.; و آن شهرها را واژگون کرد, و تمام دشت, و همه ساکنان شهرها, و آنچه روی زمین رشد کرد (پیدایش 19:24,25)
اتفاقی که در شهر جبعه افتاد?
و در روز چهارم واقع شد, زمانی که آنها (یک لاوی خاص, صیغه او, و بنده اش) صبح زود برخاست, که برای رفتن قیام کرد:و پدر دختر به دامادش گفت, دلت را با یک لقمه نان راحت کن, و پس از آن به راه خود بروید. و نشستند, و هر دو را با هم خورد و نوشیدند:زیرا پدر دختر به آن مرد گفته بود, قانع باش, ازت دعا میکنم, و تمام شب را درنگ کنید, و دلت شاد باشد. و هنگامی که آن مرد برای رفتن برخاست, پدر شوهرش به او اصرار کرد: بنابراین او دوباره در آنجا اقامت کرد.
و روز پنجم صبح زود برخاست تا برود:و پدر دختر گفت, دلت را راحت کن, ازت دعا میکنم. و تا بعد از ظهر درنگ کردند, و هر دو را خوردند. و هنگامی که آن مرد برای رفتن برخاست, او, و صیغه اش, و بنده اش, پدر شوهرش, پدر دختر, به او گفت, ببین, اکنون روز به عصر نزدیک می شود, دعا می کنم تمام شب درنگ کنی:ببین, روز به پایان می رسد, اینجا اقامت کنید, تا دلت شاد شود; و فردا شما را زودتر به راه می اندازد, تا بتوانی به خانه بروی. اما مرد در آن شب درنگ نکرد, اما او برخاست و رفت, و به مقابل یبوس آمد, که اورشلیم است; و با او دو الاغ زین شده بود, صیغه او نیز با او بود.
و هنگامی که در کنار یبوس بودند, روز خیلی سپری شد; و خادم به اربابش گفت, بیا, ازت دعا میکنم, و به این شهر یبوسیان وارد شویم, و در آن ساکن شوید. و اربابش به او گفت, ما از اینجا به شهر غریبه ها نمی رویم, که از بنی اسرائیل نیست; به جبعه خواهیم رفت. و به غلامش گفت, بیا, و اجازه دهید به یکی از این مکانها نزدیک شویم تا تمام شب اقامت کنیم, در گیبه, یا در رامه.
و گذشتند و به راه خود رفتند; و هنگامی که در جبعه بودند، خورشید بر آنها غروب کرد, که متعلق به بنیامین است. و به آنجا روی آوردند, برای رفتن و اقامت در جبعه: و وقتی داخل شد, او را در یکی از خیابان های شهر نشاند: زیرا کسی نبود که آنها را به خانه خود ببرد.
و, ببین, پیرمردی از محل کارش در شب بیرون آمد, که آن هم از کوه افرایم بود; و در جبعه اقامت گزید: اما مردان آن محل بنیامی بودند. و وقتی چشمانش را بلند کرد, مردی راهرو را در خیابان شهر دید: و پیرمرد گفت, کجا میروی? و تو از کجا آمده ای?
و به او گفت, از بیت لحم یهودا به طرف کوه افرایم می گذریم; من از آنجا هستم:و به بیت لحم یهودا رفتم, اما اکنون به خانه خداوند می روم; و هیچ مردی نیست که مرا به خانه بپذیرد. با این حال برای الاغ های ما هم نی و هم نی وجود دارد; و برای من نان و شراب هم هست, و برای کنیزت, و برای جوانی که با بندگان توست: هیچ خواسته ای وجود ندارد. و پیرمرد گفت, درود بر شما; به هر حال بگذار تمام خواسته های تو بر سر من باشد; فقط اقامت در خیابان نیست. پس او را به خانهاش آورد, و به الاغها مایه داد: و پاهای خود را شستند, و خورد و نوشیدنی.
حالا که دلشان را شاد می کردند, ببین, مردان شهر, برخی از پسران بلیال, اطراف خانه را احاطه کنید, و کتک زدن به در, و با صاحب خانه صحبت کرد, پیرمرد, گفت, مردی را که به خانه تو آمد بیرون بیاور, تا او را بشناسیم. و مرد, ارباب خانه, نزد آنها رفت, و به آنها گفت, نه, برادران من, نه, دعات میکنم, اینقدر شیطانی نکن; دیدم که این مرد به خانه من آمده است, این حماقت را نکن.
ببین, اینجا دختر من است, و صیغه اش; اکنون آنها را بیرون خواهم آورد, و شما آنها را فروتن کنید, و آنچه به نظر شما خوب است با آنها انجام دهید: اما برای این مرد هیچ چیز بدی مکن. اما مردان به او گوش نکردند: پس آن مرد صیغه خود را گرفت, و او را نزد آنها آورد; و او را می شناختند, و تمام شب تا صبح او را مورد آزار و اذیت قرار داد: و زمانی که روز بهار شروع شد, آنها او را رها کردند.
سپس آن زن در سپیده دم آمد, و بر در خانه آن مرد که اربابش در آنجا بود به زمین افتاد, تا اینکه روشن شد. و سرورش صبح برخاست, و درهای خانه را باز کرد, و بیرون رفت تا به راهش برود:و, ببین, زن صیغه اش دم در خانه افتاده بود, و دستانش بر آستانه بود. و به او گفت, بالا, و بگذارید ما برویم. اما هیچ کدام جواب ندادند. سپس مرد او را بر الاغی برد, و مرد برخاست, و او را به جای خود رساندند (داوران 19:11-29)
قبیله بنیامین تحت تأثیر شرارت قرار گرفت
قبایل اسرائیل در مصفا نزد خداوند گرد آمدند, به عنوان یک مرد. قبایل بحث کردند, با شرارت چه کنیم, که در قبیله بنیامین اتفاق افتاد. تصمیم گرفتند بالا بروند, به گیبه, با قرعه در برابر آن.
آنها از فرزندان بنیامین خواستند که مردان را تحویل دهند, که این بدی را انجام داد. به طوری که, آنها می توانستند آنها را بکشند و شر را از اسرائیل دور کنند. اما فرزندان بنیامین نپذیرفتند.
و قبایل اسرائیل مردانی را در تمام سبط بنیامین فرستادند, گفت, این چه بدی است که در میان شما انجام می شود? پس اکنون مردان را به ما برسان, فرزندان بلیال, که در جبعه هستند, تا آنها را بکشیم, و شر را از اسرائیل دور کن. اما بنی بنیامین به صدای برادران خود بنی اسرائیل گوش نکردند: اما بنی بنیامین از شهرها به جبعه جمع شدند, تا به جنگ با بنی اسرائیل بروند (داوران 20:12-14)
بنی اسرائیل بنیامینیان را نابود کردند
سپس نبرد آغاز شد. بنی اسرائیل به خانه خدا رفتند, و از او مشورت خواست. خداوند به آنها دستور داد که چه کنند. نبرد به طول انجامید 3 روزها. سپس خداوند بنی بنیامین را به دست بنی اسرائیل تسلیم کرد. در روز سوم, بنی اسرائیل بنیامینیان را هلاک کردند.
پس بنی بنیامین دیدند که شکست خوردند: زیرا بنیاسرائیل جای خود را به بنیامینیان دادند, زیرا آنها به کمینهایی که در کنار جبعه گذاشته بودند اعتماد کردند. و دروغگویان در کمین عجله کردند, و بر جبعه هجوم آوردند; و دروغگویان در کمین به راه افتادند, و تمام شهر را به دم شمشیر زد. اکنون بین مردان اسرائیل و کمین کنندگان علامتی تعیین شده بود, که باید شعلهای بزرگ با دود از شهر بلند کنند. و هنگامی که مردان اسرائیل در جنگ بازنشسته شدند, بنیامین شروع کرد به ضرب و شتم و کشتن حدود سی نفر از مردان اسرائیل:چون گفتند, یقیناً آنها پیش از ما شکست خورده اند, مانند نبرد اول (جود 20:36-40)
بنی اسرائیل به جنگ ادامه دادند
و برگشتند و به سوی صحرا به سوی صخره ریمون گریختند:و از آنها در شاهراهها پنج هزار نفر جمع کردند; و تا گیدوم سخت تعقیبشان کرد, و دو هزار نفر از آنها را کشت. به طوری که تمام کسانی که در آن روز بنیامین کشته شدند بیست و پنج هزار نفر شمشیر کش بودند.; همه اینها مردان شجاع بودند. اما ششصد مرد برگشتند و به بیابان به سوی صخره ریمون گریختند, و چهار ماه در صخره ریمون ماند (جود 20:45-48)
یکی از دوازده قبیله به خداوند بی وفایی کرد, و آنچه در نظر او بد بود انجام داد. به همین دلیل بنیاسرائیل تقریباً همه فرزندان بنیامین را نابود کردند. اگر مایلید بدانید که این چگونه به پایان می رسد, می توانید فصل را بخوانید 21 از کتاب قضات.
اما اجازه دهید به موضوع این وبلاگ برگردیم, و به شباهت های سدوم و جبعه نگاه کنید.
شباهت های سدوم و جبعه
در هر دو شهر, مردان می خواستند با مردان دیگر آشنا شوند. در سدوم, آنها می خواستند با این دو مرد آشنا شوند; دو فرشته. در گیبه, آنها می خواستند با لاویان آشنا شوند. "آشنایی به معنای برقراری رابطه جنسی با آنها بود.
هر دو ارباب خانه به خواسته هایشان تن ندادند و از مردان محافظت کردند. در سدوم, لوط هر دو دختر باکره خود را تقدیم کرد. در گیبه, پیرمرد دختر باکره و کنیز لاوی را تقدیم کرد.
مردان سدوم به لوط گوش ندادند و پیشنهاد لوط را نپذیرفتند. آنها به شدت بر مرد فشار آوردند, حتی لات, و نزدیک شد تا در را بشکند. اما آن دو مرد لوط را به داخل خانه کشاندند و در را بستند. آنها مردان را با کوری زدند, بنابراین آنها دیگر نتوانستند در را پیدا کنند. صبح روز بعد دو مرد, لات, همسر و دخترانش فرار کردند. و شهر سدوم (و گومورا) توسط گوگرد و آتش از بین رفت.
مردان شهر جبعه نیز به سخنان پیرمرد گوش ندادند. آنها نمی خواستند پیشنهاد او را بپذیرند. پس لاوی کنیز خود را بیرون آورد و مردان او را شناختند. تمام شب او را مورد تجاوز و آزار قرار دادند. وقتی صبح شد, آنها او را رها کردند. زن جلوی خانه مرد افتاد, جایی که اربابش بود, و درگذشت.
هر دو شهر پر از گناه بود. مردان شریر بودند و در نظر خدا بد می کردند و بنابراین باید نابود می شدند.
مردها خود را بر ضد خدا کرده بودند و راه خود را رفته بودند; راه جسم. آنها می خواستند بر اساس آن زندگی کنند حرفاو شهوت جسم آنها را دارد و شهواتشان را ارضا کن. مردها نخواستند برای توبه کردن به خداوند و نمی خواستند از خداوند اطاعت کنند. آنها نمی خواستند بر اساس خواست خدا و دستورات خدا زندگی کنند.
آنها در شورش علیه خدا زندگی می کردند. در هر دو داستان می بینیم, مقصد نهایی قیام علیه خدا چیست؟: تخریب (مرگ ابدی).
«نمک زمین باش»


