بسیاری از مردم طوری زندگی می کنند که گویی زندگی ابدی روی زمین دارند. آنها می خواهند زندگی خود را بگذرانند, کار خودشان را انجام می دهند, بدون دخالت مردم که به آنها بگویند چه کار کنند. آنها عاشق دنیا و چیزهای دنیا هستند و تنها چیزی که می خواهند این است که خوش بگذرانند و اوقات خوشی داشته باشند, سرگرم شود, و از لذت های نفسانی لذت ببرید. آنها نمی خواهند در مورد مرگ فکر کنند یا صحبت کنند, زندگی پس از مرگ, و مقصد ابدی آنها. بارها, آنها روزهای خود را بر روی زمین بدیهی میدانند و همیشه تصور میکنند فردایی وجود خواهد داشت. اما چه کسی می گوید فردایی وجود خواهد داشت?
مقصد نهایی شما چیست؟?
برو به الان, شما که می گویید, امروز یا فردا به چنین شهری خواهیم رفت, و یک سال در آنجا ادامه دهید, و خرید و فروش کنید, و سود بدست آورید: در حالی که نمی دانید فردا چه خواهد بود. برای چه زندگی شما? حتی بخار است, که برای مدت کمی ظاهر می شود, و سپس ناپدید می شود (جیمز 4:13-14)
آیا می دانید, مقصد نهایی شما چه خواهد بود? بسیاری از مردم به راحتی در مورد آینده صحبت می کنند. اما هیچ کس نمی داند فردا چه خواهد شد, آنها نمی دانند که آیا فردایی وجود دارد یا خیر. هیچ کس نمی داند چه زمانی زمان ترک این زمین فرا رسیده است.
چند وقت پیش, شنیدم که مردی در مورد زندگی خود صحبت می کند. او در یک خانواده مسیحی بزرگ شد. پدر و مادرش, برادران, و خواهران زندگی خود را وقف خدا کرده بودند. زندگی با ایمان به او بخشی از زندگی آنها بود.
این مرد به عنوان یک مسیحی بزرگ شد, اما پس از تقریبا 25 سالها همه را دیده بود و کمی از آن خسته شده بود.
او تصمیم گرفت کلیسا را ترک کند و با خدا وداع کند.
پدر و مادرش, برادران, و خواهران در درک و پذیرش تصمیم او مشکل داشتند. اما در پایان, هیچ کاری نمی توانستند انجام دهند, سپس تصمیم او را بپذیرید.
او در مورد تصمیم خود صحبت کرد, انگار بهترین انتخاب بود, او تا به حال در زندگی خود ساخته بود.
اگر فقط می دانست, عواقب انتخاب او برای او چه خواهد بود مقصد ابدی. چون چند هفته بعد, او از دنیا رفت.
آیا فردایی خواهد بود?
این مرد فکر کرد, او بهترین انتخاب را انجام داده بود. اما حقیقت این است, که بدترین تصمیم را برای خودش گرفته بود. او زندگی ابدی را با لذت های جسمانی موقتی مبادله کرده بود. بله, او همه را رد و بدل کرده بود, برای لذت موقت از زندگی. زندگی یک مهمانی عالی است, این نیست? خوب, این چیزی است که دنیا می گوید, نه آنچه کتاب مقدس می گوید.
او آزادی روحانی واقعی خود را در عیسی مسیح و زندگی ابدی خود را در او مبادله کرده بود, برای لذت های جسمی موقت. او همه اینها را معامله کرده بود, برای شهوات و امیال جسمش, که منجر به مرگ ابدی می شود (همچنین بخوانید: ‘آموزه بلعام چیست؟?').
شاید او قبلاً برنامه ریزی کرده بود که فقط برای مدت کوتاهی مطابق میل خود زندگی کند, و بعد از آن زمان, دوباره به خدا برگرد.
چه کسی می داند, شاید حتی به پدر و مادرش گفته بود: "نگران نباش مامان, نگران نباش بابا, همه چیز خوب خواهد شد. شاید حدود پنج یا ده سال دیگر, من دوباره زندگی خود را وقف مسیح خواهم کرد, و به کلیسا خواهد رفت."
اما آن روز هرگز نیامد….
«نمک زمین باش»



